تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
يكنفر ميگذشت از او پرسيدم اينجا مدرسهء نيست گفت چرا همين پشت مدرسهء مروى است رفتم وارد مدرسه شدم ميخواست درب را ببندد نگاه كردم فقط يك حجره روشن بود نزديك شدم ديدم دو نفر شيخ بودند سلام كردم گفتم شما منزل اعتمادزاده خراسانى را ميدانيد گفتند ايشانرا ميشناسيم اهل منبر است اما منزل ايشانرا نمى دانيم گفتم من از طلّاب نجف هستم و ألآن وارد شده‌ام قضيّه عيالات را گفتم و گفتم من اكنون راهى به جائى ندارم اگر اجازه ميدهيد امشب اينجا بخوابم تا صبح شود و اعتمادزاده را پيدا كنم فكرى كردند و بالأخره اجازه دادند نشستم قدرى صحبت كرديم و هر دو منزل داشتند برخواستند بمنزلشان رفتند و شامى هم براى من از كافه فرستاده بودند خوردم و خوابيدم چون صبح شد بيرون آمدم پرسش‌كنان آنقدر راه رفتم قريب دو ساعت در خيابانها ميرفتم تا آخر منزل ايشانرا پيدا كردم ايشان داماد خالهء من بود و تا من در نجف بودم دو سفر با