بودند در قابلمهء نهاده بودند درشكهء گرفتيم اثاث خود را در جلو پاها گذارديم اعتمادزاده و علايش نيز سوار شدند سجلها و دفتر اقامت را در پشت جلد مفاتيح الجنان گذارده بوديم آن هم با قابلمه روى اثاث بود دخترخاله قابلمه را با مفاتيح برداشت بالاى درشكه در پشت سر گذاشت كه بيحرمتى نشود درشكه آمد تا ناصر خسرو مقابل گاراژى كه بليط گرفته بوديم توقّف كرد پياده شديم اثاث را بدست گرفته بگاراژ برديم ناگاه دخترخاله گفت قابلمه كو من بسرعت بيرون دويدم درشكه رفته بود هرچه به اطراف نگاه كردم اثرى از درشكه نديدم روز در نظرم چون شب شد ديدههايم تار شد كه همه مدارك از دستم رفت نه تذكره دارم نه سجل دارم نه دفتر اقامت قدمهايم سست شد با يكحالى بگاراژ آمدم گفتند چه شد گفتم همه مداركم رفت چگونه مىشود سجل تهيه كنم تذكره بگيرم با اينكه فعلا خ خ تذكره ممنوع است در فكر و تحيّر بودم كه خدا چگونه مرا يك مرتبه بىبال
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 196
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٩٦