تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 181

مساهمون:

ص١٨١
شبهاى ولادت اجتماعى داشته باشيم و چيزى بخوانم ماه رجب شد من بفكر اين شدم كه براى سيزدهم رجب خودم شعرى بگويم چند روز فكر كردم و زور ميزدم چيزى بر طبعم جارى نميشد يكشب در صحن مقدس نشسته بودم مقابل قبّهء منورّه چشمم بقبّهء بود يك مرتبه اين بيت بر طبعم آمد .
اين قبّه شريفت وين قبّهء ميفت * روشن نموده آفاق لا سيّما نجف را
ديدم خوب شعريست گفتم خوب است بر همين وزن و قافيه بگويم و صد رو ذيلى براى اين بيت قرار دهم و همين را تكميل كنم بمدرسه رفتم و چند روز به خود زور آوردم بالأخره قصيده‌اى ساختم بيست بيت يا زيادتر و براى شب سيزدهم چند چراغ از طلّاب گرفتم و پاكيزه كردم و ميزى از يكى گرفتم آنها را بر روى ميز گذاردم و صحن مدرسه را فرش كردم و چراغانى مختصرى كردم آنشب متولّى هم آمد و خوشش آمد گفت بعد از اين سماور