استكان شير دوشيد به من داد چشمم را در آن باز كردم و به آن شسشو دادم باز هم صاف نشد كمى التهابش كم شد بيرون آمدم بهر وسيله بود خود را بحرم حضرت سيد الشهداء عليه السلام رسانيدم و بضريح ماليدم و از غبار ضريح بر آن كشيدم و بآنحضرت عرض كردم آبروى اهل علم را بخر مگذار هدر رود و كار بمريضخانه بكشد برگشتم بمدرسه آينهاى بدست گرفتم و قدرى پنبه بر سر كبريت پيچيدم و پلكها را بلند ميكردم و آهسته آهسته ميكشيدم و از زير پلكها خاشاك را بيرون ميآوردم و در عين حال درد ميكرد و تحمّل درد را ميكردم تا اينكه مقدار زيادى بيرون آوردم بطوريكه پلكها روى هم قرار ميگرفت و چون بآينه نگاه ميكردم اشك مهلت نميداد كه زير پلكها را پاك كنم بالأخره شب شد آنشيخ هم آنشب به من رسيدگى ميكرد گوشهاى افتادم و خوابيدم صبح كه برخواستم ديدم چشمهايم روشن است و ميبينم و مختصر المى دارد جز اينكه احساس ميكنم كه هنوز در -
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 150
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٥٠