تخطي إلى المحتوى الرئيسي

جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 149

مساهمون:

ص١٤٩
آبروئى براى طلاب نميماند بعد هم شيخ را آزار خواهند داد و از اعتبار ساقط خواهد شد ، يك جا چشمم ورم كرده مرا ناراحت كرده يك جا اين فكر ناراحتم مىكند بهرحال آب شط گل‌آلود بود در همان آب چشمم را باز ميكردم تا مقدارى از گلها شسته شد بعد دست مرا گرفتند آوردند و به آب صافى رسيديم باز در ميان آب باز ميكردم تا مقدار ديگر شسته شد اما زير پلكها پر بود و به هيچ وجه بيرون نمى آمد حدقهء چشم سرخ شده و درد مىكند نميدانم خودم عينكى داشتم يا از ديگرى گرفته به چشم زدم كه معلوم نشود همچنان دست مرا گرفتند و ميآوردند بخانهء خاله‌ام رسيدم دختر او بچهء شيرى داشت و دختر هم بود شير دختر براى چشم مأوف خوب است به خانه آنها رفتم گفتم چشمم درد گرفته قدرى شير بدوشيد به من بدهيد در چشمم بريزم اتفاقا خ خ يكساعت قبل آنجا بودم و هيچ اثر دردى نبوده تعجب كردند كه چطور شد به اين زودى درد چشم شدى گفتم شده و قضيّه را پنهان كردم نصف