زن مقدارى شير دارد بعضى از او خريده بودند مقدار يكمن شايد مانده بود جمعى او را دوره كرده بودند گاهى ميگفتند نصفش آب است گاهى ميفگفتند مشترى نداشتى آوردهاى بطلّاب بفروشى گاهى در قيمتش حرف ميزدند گفتم اگر ميخواهيد از او بخريد و اگر نمى خواهيد چرا سربسرش ميگذاريد آن زن از بس با او حرف زده بودند خسته شده بود وقت هم تنگ بود مى خواست به خانه برگردد من در جيبم ده فلس يا زياده داشتم چند روز در جيبم بود اب خود گفتم اين شيرها را از اين زن بخرم و ارو ا راحت كنم و شيربرنجى بسازم و اطعام كنم گفتم من اينقدر پول دارم و همه شيرت را ميخرم اگر مايلى به من بده فكرى كرد نه و نه گفت بالأخره راضى شد ظرفى آودرم شيرها را خالى كرد و رفت آنها كه جمع بودند گفتند اينهمه را ميخواهى چه بكنى گفتم شيربرنج مى سازم و شما هم امشب افطار مهمان من باشيد هركدام نان خود را بگيريد و بياوريد ولى شيربرنج تنها است
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 130
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٣٠