رزق مقسوم او در تنگيهايش آن سختيها بود ولى گاه هم كه وسعت ميداد اگرچه وسعتهايش كم بود حالم بهتر بود و بر خود سخت نميگرفتم اگرچه از اقتصاد خارج نميشدم و ملاحظه فردا را نيز ميكردم و نيز هيچوقت موافق هواى نفسم چيزى نخريدم بخورم هيچوقت كباب يا چلوكباب يا حلويات يا شيرينىجات يا بستنى و امثال اينها نخريدم در اينجا يك قضيّه را مينويسم كه در آن دو عبرت است عبرت دوم تنها مناسب با مقام است و آن قضيهء اين است در سال دوم كه در مدرسه بادكوبه بودم ماه رمضان بود و چيزى نداشتم يكروز وارد مدرسه شدم بيش از يكساعت بغروب بود ديدم يك زن ديگ شيرى گذارده كه بطلّاب بفروشد در آنزمان كسانى كه گاوميش داشتند شيرش را زنها ميآوردند و در موضعى نزديك صحن قرار ميگرفتند هركس شير ميخواست از ايشان ميخريد و اگر احيانا خ خ چيزى ميماند بمدرسهها ميبردند و بطلّاب ميفروختند من ديدم اين
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 129
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٢٩