سينىها را پر كرده و روى يكديگر گذارده و چراغ برق در وسط سينىها گذارده بود چنان ميدرخشيد كه دل را ميربود در كربلا و نجف در ماه رمضان بسيار باميه و زلوبيا مصرف مىكنند اكثرى از دكّاكين سينى زلوبيا گذاردهاند چون چشمم افتاد دلم رفت پايم سست شد گفتم آخر من هم خداى نخواسته آدمم آخر من هم نفس دارم لا اقل يك بار من هم از اينها بخرم و شكمى از عزا دربياورم اين اولين ناپرهيزى بود ازمن كه موافقت هوس نفس كردم و همين هم آخرين ناپرهيزى بود ، آنزمان نجف كه هيچ ، ألآن سى و سه سال است كه در تهران هستم هيچوقت براى خانهام از جنس شيرينيجات از پشمك و زلوبيا و غيره نگرفتهام هيچوقت بستنى و چيزهاى مانند آن نگرفتهام هيچوقت حليم يا كباب يا چلوكباب نگرفتهام هيچوقت آجيل نگرفتهام هيچوقت از ميوههائى كه جنبهء خصوصى دارد نگرفتهام و هكذا بالأخره نزديك رفتم و دو سير زولبيا گرفتم در كاغذ پيچيد آمدم بصحن
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 133
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٣٣