هان كه شد اى نفس دستانم جُدا * مژده باد اكنون برحمت از خدا
حاليا ديگر نباشد وقت ترس * چونكه دادى دست خود ديگر مترس
چون شدى بيدست اكنون مژده باد * مژده بادت مژدهء وصل مُراد
بهر بيدستى مخور غم كين خوشست « 1 » * حاليا مقصود را آرى بدست
خواستم تا دست حقّ آرم بدست * دادمش دست و شدم او جاى دست
مخمّس رجز يا نفس لا تخشى الخ
اى نفس همّت كن بوقت يارى * هرچند دستى در بَدَن ندارى
هنگام جهدستى نه وقت زارى * از تير و شمشيرش چه باك دارى
يا نفس لا تخشى من الكفّار
اى نفس كوشش كن كه وقت اجراست * روز وصالت را طُلوع فجر است
از رفتن دستت ترا چه زجر است * گيرى ز بيدستى تو دست بارى
و ابشرى برحمت الجبّار
هرچند ما را از حَيواة فصل است * عبّاس شادى كن كه گاه وصل است
دار بقا دار جزا و اصل است * آن خوش كه با نيكان تو همجوارى
مع النّبىّ السيّد المختار
امروز كاين قوم از خدا بُريدند * شمشير بر آل نبى كشيدند
سرها جدا و سينهها دريدند * افسوس كاز يك مشك آب جارى
قد قطعوا ببغيهم يسارى
هامش
( 1 ) ميشد بجاى اين مصراع بگوئيم :غم ز بيدستى مخور خوش باش و مستامّا كلمهء مست خارج از ادبست