عهد كردم آب را با جان بَرَم * گر نباشد دست با دندان بَرَم
گر بريزد بر سَرَم باران تير * جان سپر سازم بيك مشك حقير
گر دو دستم از تنم افتد به خاك * آب گر دارم ز بيدستى چه باك
گر تنم چون لانهء زنبور شد * يا ز نوك تير چشمم كور شد
گر مرا بر تن بماند نيمهجان * آب خواهم بُرد بهر كودكان
اين بگفت و تيغ بر لشكر كشيد * با يكى حمله صف لشكر دريد
جان فداى دست و بازويت شود * عالمى قُربان نيرويت شود
جونمسلخ لشكر گريزان در جهات * گشت فارغ از كف دشمن فرات
زد به آب و كرد با اسبش خطاب * كى فرس تو تشنهاى ميخور ز آب
سر به بالا كرد آن اسب از حيا * كه تو چون من تشنهى اى با وَفا
لا جرم عبّاس كف پر آب كرد * تا دهان بُرد و سپس پَرتاب كرد
يادش آمد از لب خشك حسين * وز عطش دارند طفلان شور و شين
گفت حاشا من خورم آب رِوان * كه پَس از آنشه بمانم در جهان
زندگى بعد از حُسين هرگز مباد * نفس را آن زندگانى خوار باد
آب مينوشى و طفلان بيقرار * بر سَرِ راهت همه در انتظار
وعدهء آبت چه شد اى با ادب * خود خورى آب و صغيران تشنهلب
غيرت عباس منع از آب كرد * مشك را پُر آب و دل پُر تاب كرد
تشنه رفت و تشنه بيرونشد ز آب * غير اين نبود ز شبل بُو ترابه
اى وفا شيمت چه خواهد شد اگر * بر جواد از لطف آرى يكنظر
( زبانحال ابا عبد ا . . . بالين برادر )
عبّاس نوجوانم ، سقّاى كودكانم * داغ تو اى برادر آتش زده بجانم
رفتى تو اى برادر پشت مرا شكستى * جمع مرا پريشان خيل مرا گسستى