تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 81

مساهمون:

ص٨١
عهد كردم آب را با جان بَرَم * گر نباشد دست با دندان بَرَم گر بريزد بر سَرَم باران تير * جان سپر سازم بيك مشك حقير گر دو دستم از تنم افتد به خاك * آب گر دارم ز بيدستى چه باك گر تنم چون لانهء زنبور شد * يا ز نوك تير چشمم كور شد گر مرا بر تن بماند نيمه‌جان * آب خواهم بُرد بهر كودكان اين بگفت و تيغ بر لشكر كشيد * با يكى حمله صف لشكر دريد جان فداى دست و بازويت شود * عالمى قُربان نيرويت شود جونمسلخ لشكر گريزان در جهات * گشت فارغ از كف دشمن فرات زد به آب و كرد با اسبش خطاب * كى فرس تو تشنه‌اى ميخور ز آب سر به بالا كرد آن اسب از حيا * كه تو چون من تشنه‌ى اى با وَفا لا جرم عبّاس كف پر آب كرد * تا دهان بُرد و سپس پَرتاب كرد يادش آمد از لب خشك حسين * وز عطش دارند طفلان شور و شين گفت حاشا من خورم آب رِوان * كه پَس از آنشه بمانم در جهان زندگى بعد از حُسين هرگز مباد * نفس را آن زندگانى خوار باد آب مينوشى و طفلان بيقرار * بر سَرِ راهت همه در انتظار وعدهء آبت چه شد اى با ادب * خود خورى آب و صغيران تشنه‌لب غيرت عباس منع از آب كرد * مشك را پُر آب و دل پُر تاب كرد تشنه رفت و تشنه بيرونشد ز آب * غير اين نبود ز شبل بُو تراب‌ه اى وفا شيمت چه خواهد شد اگر * بر جواد از لطف آرى يكنظر

( زبانحال ابا عبد ا . . . بالين برادر )

عبّاس نوجوانم ، سقّاى كودكانم * داغ تو اى برادر آتش زده بجانم رفتى تو اى برادر پشت مرا شكستى * جمع مرا پريشان خيل مرا گسستى