غلام لم يبلغ الحلم فلمّا نظر الحسين عليه السّلام اليه قد برز اعتنقه و جعلا يبكيان حتّى غشى عليهما ثمّ استاذن عمّه فى المبارزة فابى ان ياذن له فلم يزل الغلام يقبّل يديه و رجليه حتّى اذن له فخرج و دموه تسيل على خدّيه و هو يقول :
ان تنكرونى فانآ ابن الحسن * سبط النّبىّ المصطفى و المؤتمن
هذا حسين كالأسير المرتهن * بين اناس لاسقوا صوب المزن
ترجمه
قاسم اندر خدمت شه ايستاد * گفت اى عمود بده اذن جهاد
نوبت من شد كه جانبازى كنم * در رهت سَر بدهم و نازى كنم
شَه ابا فرمود و بر زيَش گريست * بر يتيمى و صغيريش گريست
هرچه زارى كرد شه انكار كرد * تا كه قاسم گريهء بسيار كرد
خم شد و بر دست و پاى شه فتاد * بوسه زد بر دست و پاى شه زياد
اين عمل در شاه افكندى شَرَر * پس بَغَل بگشود و بگرفتش ببَر
هَر دو با هم دست در گردن شدند * وز موّدت همچون جان و تن شدند
پس گرفت او رخصت ميدان ز شاه * شد بُرون از خيمگه چون قرص ماه
زد ندا كاى فرقهء دنياطلب * گر كه نشناسيدم از نام و نَسَب
هان مَنَم اى قوم فرزند حَسَن * سبط پيغمبر نبىّ مؤتمن
آمدم تا عمّ خود يارى كنم * خون خود را در رهش جارى كنم
اين حُسين استى كه مانند اسير * گشته در چنگ شماها دستگير
ابر رحمت بر شما ريزان مباد * رحمت حقّ بر شما ارزان مَباد
جور تا چند اى گروه كوفيان * بر حُسين بستيد اين آب روان
در ميان بگرفته او را چون اسير * ياورش كشتيد با شمشير و تير