ديد چه اكبر تن او چاكچاك * قامتش افتاده ز زين روى خاك
فرق وى از تيغ جفا شق شده * تارك او چون مَهِ منشق شده
خواست ببوسد رُخ نيكوى او * غرقه به خون ديد همه رُوى او
خون بزدودى ز دو چشمان او * پاك نمود از لب و دندان او
پس سَرِ او بر سَرِ زانو نهاد * رُخ برُخ و لب بلب او نهاد
مِهر ابوّت بدلش زد به جوش * خواست كند آتش دل را خموش
گاه ببوسيد ز جان روى او * گاه ز شفقت لب نيكوى او
گفت كه راحت شدى از هر مِحَن * ليك بماندم من و يكمشت زن
آمدن زينب از خيمهگاه بر سر كشته علىّ اكبر بقتلگاه
شه بسَر كشته اكبر نشست * شيشهء صبر دل زينب شكست
پس ز حَرَم جانب ميدان دويد * سينهزنان ناله ز دل ميكشيد
آه كه اى نور دو چشمان من * قوّت دل راحتى جان من
رفتى و من را بغم انداختى * هستى من در عدم انداختى
شاه كه از حالت خود رفته بود * نالهء زينب چو شنيدن نمود
غيرت ناموس نمودش پريش * بار دگر حالتش آمد بخويش
نعش پسر را ز بغل بر گرفت * رفت و سر راه به خواهر گرفت
سوى حَرَم خواهر غمديده بُرو * نعش پسر با بجوانان سپرد
گفت جوانان بَنى هاشمى * هان كه رسيد است گه همدمى
قوّت و نيروى من از من پَريد * نعش على را بخيام آوريد
اذن خواستن قاسم بن حسن ( ع ) از آن شاه مؤتمن
ثمّ خرج القاسم ابن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و امّه امّ ولد و هو