تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 73

مساهمون:

ص٧٣
ديد چه اكبر تن او چاك‌چاك * قامتش افتاده ز زين روى خاك فرق وى از تيغ جفا شق شده * تارك او چون مَهِ منشق شده خواست ببوسد رُخ نيكوى او * غرقه به خون ديد همه رُوى او خون بزدودى ز دو چشمان او * پاك نمود از لب و دندان او پس سَرِ او بر سَرِ زانو نهاد * رُخ برُخ و لب بلب او نهاد مِهر ابوّت بدلش زد به جوش * خواست كند آتش دل را خموش گاه ببوسيد ز جان روى او * گاه ز شفقت لب نيكوى او گفت كه راحت شدى از هر مِحَن * ليك بماندم من و يكمشت زن

آمدن زينب از خيمه‌گاه بر سر كشته علىّ اكبر بقتلگاه

شه بسَر كشته اكبر نشست * شيشهء صبر دل زينب شكست پس ز حَرَم جانب ميدان دويد * سينه‌زنان ناله ز دل ميكشيد آه كه اى نور دو چشمان من * قوّت دل راحتى جان من رفتى و من را بغم انداختى * هستى من در عدم انداختى شاه كه از حالت خود رفته بود * نالهء زينب چو شنيدن نمود غيرت ناموس نمودش پريش * بار دگر حالتش آمد بخويش نعش پسر را ز بغل بر گرفت * رفت و سر راه به خواهر گرفت سوى حَرَم خواهر غمديده بُرو * نعش پسر با بجوانان سپرد گفت جوانان بَنى هاشمى * هان كه رسيد است گه همدمى قوّت و نيروى من از من پَريد * نعش على را بخيام آوريد

اذن خواستن قاسم بن حسن ( ع ) از آن شاه مؤتمن

ثمّ خرج القاسم ابن الحسن بن علىّ بن ابى طالب عليه السّلام و امّه امّ ولد و هو