اين اشعار بر طريقهء قوم سروده شده گرچه بمقتضاى فقاهت بعضى از آن در نظر حقير ناپسند است ولى پسند و ناپسندش را درج نمودم تا بدانند كه ما را نيز ممكن است كه بر طريقهء آنها بسرائيم ولى نظر بفقاهت خوددارى مينمائيم و جز اين ابيات ديگر در موارد مختلفه براى اثبات تمكّن از خود نيز سرودهام و شايد بعضى از آنها درج شود براى امتياز پسند ناپسندها را ما بين دو هلال ثبت مينماييم تا علامت باشد
شاهزاره اكبر سلطان دين * كرد چون عزم قتال مشركين
با ادب نزد شه آمد ايستاد * بهر استيذان گردن كج نهاد
در نهادش نار وصل افروخته * و از حيا بر خاك چشمان دوخته
( گاه عشق وصل حَق زورآور است * گاه خجلت مانع آن سرور است )
( گاه مىبيند كه مرگ نوجوان * بر پدر بسيار مىباشد گران )
( گاه مىبيند پدر بىياور است * عشق هم اندر هواى ديگر است )
سر به پائين مدّتى در فكر بود * عشق آخر بر حيا سبقت بود )
پس بزارى طرح استيذان گذاشت * بر دل شه آتش سوزان گذاشت
( ناگهان مهر ابوّت شد به جوش * دل ز رأفت بر فلك راندى خروش )
( خواست رأفت تا ز ره حائل شود * ليك رحمت خواست تا قابل شود )
( نزد رأفت زندگانى بهتر است * نزد رحمت جاودانى خوشتر است )
( رأفت فرزنديش اندك مبين * ليك باشد رحمة للعالمين )
( لا جَرَم رحمت بشه غالب شدى * فيض را از بهر او طالب شدى )
( گفت مهرت گرچه باشد بر دلم * گوئيا بسرشته در آب و گِلم )
( ليك وصل حق مرا خوشتر بود * جان سپردن در رهش بهتر بود )
( با تو دارم مهر با او دوستى * مهر با تو عشق من با اوستى )