تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
اين همه حق است امّا قلب زار دوست را * كى تحمّل بيش از اين بر آتش هجران شدى اين چه هجرى بود كاندر ما فكندى ايفلك * جمع ما ويران نمودى كاش خود ويران شدى اين چه رسم كجروى بر خويش كردى استوار * دشمن اهل حس استى ياور طغيان شدى هر كجا بينى يكى را سالك اندر راه حق * در كمين از بَهر ظلمش همچو صيّادان شدى مجمع حق را ببينى افكنى سنگ فراق * ليك چون ابليس يار مجمع عصيان شدى آتش هجران ببارى بر سَرِ اهل ولا * با حذر باش آنكه طاغى بر شه امكان شدى گر كه در روزى رسد بر درگه عدلش جواد * شكوه‌هائى از تو سازد كاز ستمكاران شدى
اگر لطف مهدى مرا يار باشد * چه غم گر كه غايب ز ديدار باشد غرض نيست فيض حضور و ظهورش * كه در حضرتش خير بسيار باشد غرض فيض لطف است در غيبت او * كه لطفش بس است ار نه ديدار باشد چه در عصر غيبت مگر اتّفاقى * بنُدرت كَسيرا پديدار باشد گرم شد ، بود بهر ، فيض جمالش * كه تا اين سعادت كرا يار باشد در اين عصر لطفش بس است ار كم و بيش * چه به گر كه با لطف ديدار باشد بلطفش بسازم گرم رؤيتش نيست * كه لطفش همه عُمدهء كار باشد چه سود ار كه شادم كند از جمالش * و ليكن نه لطفش مَدَدكار باشد مرا همّت خدمت اوست بر سَر * همان خوش كه بر خدمتم يار باشد توقّع ندارم از او بيش از نيم * اگرچه ز غيبش دلم زار باشد تو خود بر جوادت رُخ از مهر بنما * كه از هَر دو فيض تو سَرشار باشد
باشد كه به‌بينيم شب هجر سَر آمد * خورشيد ولايت ز پس ابر برآمد آن نيّر تابنده كه شد محتجب از خلق * يك بار دگر از پى اشراق درآمد