اى جواد اظهار دل تنگى مكن از شام هجر * هر شبى دارد ز پى صبح درخشان غم مخور
غلام و بندهء آنم كه قطب ارض و سماست * به يُمن مقدمش اندر جهان جهان برپا است
امام و حجّت موجود و مهدى موعود * كه از طفيل وجودش حيواة ما برخاست
ز غيب او چه اگر دل به نيمه جان آمد * ولى شميم ولايش بدوست جان افزاست
چو دل به او بسپردم دگر نگيرم پس * كه ارتداد و تَلَوّن ز پيروان هواست
كجا روم ز كه گيرم كه اوست منبع فيض * هم اوست مرشد و هم رهنما و باب بُدى است
حديث پير و طريقت مگو شريعت جو * كه هرچه خير بود در شريعت او پيداست
به چند شعر محبّت فريب پير مخور * كه شرط صيد گرفتن بدانه بذل و سخا است
طريقتى نبود جُز طريق آل رسول * نه ذكر و وِرد و فِعالى كه ناپسند خداست
هزارها بنمودند دعوى پيرى * مگر بقامت هر شخص اين لباس رواست
بگو به پير كه اين شيوهء از كجا دارى * ببين كه از دگرى مثل خود بر او شد راست
مرا كه پير بجز احمد و امامان نيست * طريق حق نبود غير آنكه كرد او راست
برو جواد تو بر اين عقيده ثابت باش * كه هرچه هست در اين ره تو را اميد و رجاست
ندانم آنكه چرا شمس من بود مستور * مگر نه شمس ببايد دهد بعالم نور
سزد كه ناز كند بر من اين جماد و نبات * كه شمس من بحجاب است و شمس او بظهور
بكوه و دشت عيان تابد آفتاب سما * و ليك شمس حقيقت ز دوستان مهجور
بلى اگرچه ز شمس هُدى چو شمس سما * همان افاضهء اشراقيش بود منظور
ولى چگونه بيگرد دل رميده قرار * كه از جمال دلآراى دوست باشد دور
چسان نجويش دهد بار بينواى فراق * كه لطف دوست بهر جا ، بصر ز ديدن كور
چسان در آتش هجرش توان تحمّل كرد * بمحض آنكه در احسان وى بود مغمور