تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
اى جواد اظهار دل تنگى مكن از شام هجر * هر شبى دارد ز پى صبح درخشان غم مخور
غلام و بندهء آنم كه قطب ارض و سماست * به يُمن مقدمش اندر جهان جهان برپا است امام و حجّت موجود و مهدى موعود * كه از طفيل وجودش حيواة ما برخاست ز غيب او چه اگر دل به نيمه جان آمد * ولى شميم ولايش بدوست جان افزاست چو دل به او بسپردم دگر نگيرم پس * كه ارتداد و تَلَوّن ز پيروان هواست كجا روم ز كه گيرم كه اوست منبع فيض * هم اوست مرشد و هم رهنما و باب بُدى است حديث پير و طريقت مگو شريعت جو * كه هرچه خير بود در شريعت او پيداست به چند شعر محبّت فريب پير مخور * كه شرط صيد گرفتن بدانه بذل و سخا است طريقتى نبود جُز طريق آل رسول * نه ذكر و وِرد و فِعالى كه ناپسند خداست هزارها بنمودند دعوى پيرى * مگر بقامت هر شخص اين لباس رواست بگو به پير كه اين شيوهء از كجا دارى * ببين كه از دگرى مثل خود بر او شد راست مرا كه پير بجز احمد و امامان نيست * طريق حق نبود غير آنكه كرد او راست برو جواد تو بر اين عقيده ثابت باش * كه هرچه هست در اين ره تو را اميد و رجاست
ندانم آنكه چرا شمس من بود مستور * مگر نه شمس ببايد دهد بعالم نور سزد كه ناز كند بر من اين جماد و نبات * كه شمس من بحجاب است و شمس او بظهور بكوه و دشت عيان تابد آفتاب سما * و ليك شمس حقيقت ز دوستان مهجور بلى اگرچه ز شمس هُدى چو شمس سما * همان افاضهء اشراقيش بود منظور ولى چگونه بيگرد دل رميده قرار * كه از جمال دل‌آراى دوست باشد دور چسان نجويش دهد بار بينواى فراق * كه لطف دوست بهر جا ، بصر ز ديدن كور چسان در آتش هجرش توان تحمّل كرد * بمحض آنكه در احسان وى بود مغمور