تا كى بصبر كوشم و تا كى فغان كنم * ديگر دلى نمانده كه افغان بدان كنم
تا كى بريزم اشك و بنالم به درد هجر * يك ديده بيش نيست كه اشكش روان كنم
دل يكدل است و ديده يكى جان يكى بگو * ديگر چه مانده است كه تا من چنان كنم
گر خوشدلى كه بگذرم از جان مرا چه باك * امّا چه اختيار مرا ترك جان كنم
رفتى و هيچ مىنگرى درد دوست را * روزى بگو عيادتى از دوستان كنم
بگذاشتى بخلق غريبم بگو كه چون * با دوستان گذار و چه با دشمنان كنم
رفت آنكه لاف دوستيت ميزدى بكذب * با اين كمى كه مانده تو برگو چسان كنم
گرگان ز يكطرف نگرم بهر افتراس * يكسو نظاره بر هدف رُوبهان كنم
با گرگ گر سيتزه توانم بهَر جهت * دفع فساد حيلهء رُوبه چسان كنم
اين جاهلان به صورت ظاهر خورند گول * تزوير را چگونه بايشان عيان كنم
كى ميتوان بطفل نشان داد زهر مار * در جنب خط و خال چه شرحى بيان كنم
اين درد را جواد مگو ، چاره نيست جُز * در درد خود بسوزم و آهم نهان كنم
بيا بيا كه ز هجرت دگر قرار ندارم * بيا بيا كه دگر تاب انتظار ندارم
برفت عُمر و اجل در رسيد اى مه تابان * بيا كه حوصلهء روزگار تار ندارم
دلى كه خوش بود از يك نظر بوسى تو منعش * مكن بيا كه بجز چشم اشكبار ندارم
نشسته چون سگ اصحاب كهف بر در غارت * نظر نما كه دمى جز نظر بغار ندارم
كجا رَوَم بكه گويم كه گفته ترك مرا دوست * مگر به قدر سگى نزدت اعتبار ندارم
ز مهر غير تو فارغ نمودهام دل خود را * به قصد آنكه نظر جُز بشهريار ندارم