تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 238

مساهمون:

ص٢٣٨
تا كى بصبر كوشم و تا كى فغان كنم * ديگر دلى نمانده كه افغان بدان كنم تا كى بريزم اشك و بنالم به درد هجر * يك ديده بيش نيست كه اشكش روان كنم دل يكدل است و ديده يكى جان يكى بگو * ديگر چه مانده است كه تا من چنان كنم گر خوشدلى كه بگذرم از جان مرا چه باك * امّا چه اختيار مرا ترك جان كنم رفتى و هيچ مىنگرى درد دوست را * روزى بگو عيادتى از دوستان كنم بگذاشتى بخلق غريبم بگو كه چون * با دوستان گذار و چه با دشمنان كنم رفت آنكه لاف دوستيت ميزدى بكذب * با اين كمى كه مانده تو برگو چسان كنم گرگان ز يكطرف نگرم بهر افتراس * يكسو نظاره بر هدف رُوبهان كنم با گرگ گر سيتزه توانم بهَر جهت * دفع فساد حيلهء رُوبه چسان كنم اين جاهلان به صورت ظاهر خورند گول * تزوير را چگونه بايشان عيان كنم كى ميتوان بطفل نشان داد زهر مار * در جنب خط و خال چه شرحى بيان كنم اين درد را جواد مگو ، چاره نيست جُز * در درد خود بسوزم و آهم نهان كنم
بيا بيا كه ز هجرت دگر قرار ندارم * بيا بيا كه دگر تاب انتظار ندارم برفت عُمر و اجل در رسيد اى مه تابان * بيا كه حوصلهء روزگار تار ندارم دلى كه خوش بود از يك نظر بوسى تو منعش * مكن بيا كه بجز چشم اشكبار ندارم نشسته چون سگ اصحاب كهف بر در غارت * نظر نما كه دمى جز نظر بغار ندارم كجا رَوَم بكه گويم كه گفته ترك مرا دوست * مگر به قدر سگى نزدت اعتبار ندارم ز مهر غير تو فارغ نموده‌ام دل خود را * به قصد آنكه نظر جُز بشهريار ندارم