درگه فيض تو باز استى به روى دشمن و دوست * چونكه فيّاض عَلى الاطلاق را مِشكواة نورى
فيض حلمت شد سبب تا خلق كفرانت كنندى * گر دمى دست از كرم گيرى نبينى جز شكورى
نعمت خوانت خورندى خلق و كفرانت نمايند * وه عجب از اين تحمل وه عجب از اين صَبورى
با همَه كفران ببارد ابر احسان تو نعمت * پس كجا لطف ترا با دوستان باشد قصورى
ليك با خلق جهان بنگر شها با فضل و لطفت * بين كه غيبت از جهان تا راست اين عالم چه كورى
والى ملك وجود اين ملك كاخر گشته ويران * تا بكى بر او رضا دارى ز هر فسق و شرورى
دوستانت بين كه از شوق جمالت دل پُر از خون * پرده بگشا گو كه رو گرداند از خورشيد كورى
بر جوادت لحظهء بنگر كه از هجر جمالت * شعلهور گرديده اين كانون دل همچون تنورى
شهريارا از چه رُو از خلق پنهان ساختى * عالمى را در فراق روى خود بگداختى
آفتاب عالمآرا از چه رُو كردى غروب * خلق را در ظلمت جهل اينچنين انداختى
صفحهء عالم شدستى تيره از زنگ فجور * كى جهانرا بايد از اين زنگها پرداختى
كى ترا بينم كه بيرون ساختى شمشير عدل * بر سَر جور و جفا بهَر صفا بنواختى
كى گوارا باشدت كاندر ميان دشمنان * دوستان بگذاشتى تنها بصحرا تاختى
منع فيض از دوستان منما بجُرم دشمنان * گو كه قومى از جفا قدر ترا نشناختى
بر دل زار جواد از لطف بنما رُافتى * بين كه در عشق گل رويت دل و جان باختى
آفتاب من چرا از خلق رُو گردان شدى * از جفاى ما چه ديدى كاينچنين پنهان شدى
از چه رُو از مشرق خود تافتى رُو بر جبال * گرچه دانم خلق را بر نعمتت كفران شدى
قابل باران رحمت گر كه اهل قريه نيست * لا جرم ابر كرمريزان بكوهستان شدى
لطف حق كى ميفرستد قحط بر مصر و سَبا * گر كه كفران نيست كى ممنوع از احسان شدى
بنده را مولا نراند هيچگاه از خوان خويش * مىكند قهرش اگر او خارج از فرمان شدى