تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
تمام عالم اگر نامه‌ام كنى ندهم * بيك نظارهء رويت تمام ملك دهور گرم چو جنّت فردوس بىرخ تو دهند * نخواهم همچو جنان و نه همچو حُور و قصور دل جواد بود زنده آنكه در روزى * رسد بوصل تو آنگه چه باك مردن و گور
عُمر من رفت و ديده‌ام شد تار * باز در پرده است آن دلدار آفتابم غروب كرد و هنوز * سَر نياورد تا كنم ديدار شب عمرم رسيد تا به تمام * ديده در انتظار وى بيدار جان ز حسرت بلب رسيد و هنوز * نكند خويش را دمى اظهار هان كه ما بندگان درگاهيم * بنده را خواجه كى كند انكار ما ستمديدگان درگاهيم * بنده را خواجه كى كند انكار ما ستمديدگان هجرانيم * به ستمديدگان تو رحمى آر گرچه ما جُمله معصيت‌كاريم * ليك داريم بر گنه اقرار زجر بر مجرمان سزاوار است * ليك ما مىكنيم استغفار عفو مولاى ما از اين بيش است * كه براند كسى از اين دربار تا كى از دوست رو كنى پنهان * كى ترا بوده اينچنين رفتار ما نه ز آندوستان ظاهرئيم * كه نسازند دوستى پا دار چند روز ار سفر كند محبوب * بزنندى بهَر در و ديوار سر تمكين بهر كه بسپارند * هر سريرا به خود كنند سَردار تو بأين خفته‌گان جواد بگو * خفته را خفته كى كند بيدار
روزگاريست بسى دور كه شد غيبت تو * كس نفهميد چه سرّيست در اين هجرت تو اينكه ديديم همَه غيبت تو و هجر تو بود * كى پس از اينهمه غيب است گه وصلت تو تو كه رفتى و فكندى ببلا ياران را * گرچه دانم بود اين ، غم به تو نى راحت تو