ز دل بپرس اگر به او راز مقال ندارى * كه غير خط ولايت خطى نگار ندارم
دلم ربودى و بگذاشتى كه تا بكشم درد * كنون بيا كه به غير تو غمگسار ندارم
بگو بوقت دعا جان من خداى بگيرد * كه بىجمال تو اين جان و تن به كار ندارم
ببين كه شعلهء آه جواد سَر بفلك زد * يقين شدى بملائك كه من قرار ندارم
ايدوست تا بكى پس اين پرده جا كنى * جمعى ز هجر خويش قرين بلا كنى
تا كى به انتظار رخت ديدهها به راه * وقت آن نشد هنوز ز رخ پرده وا كنى
تا كى دل از فراق تو خون ريزد از بصر * كى ميدهى شفاى دل و كى دوا كنى
ما مردگان وادى هجريم كى شود * بر مردگان خويش حَيواتى عطا كنى
مردند دوستان و شكستند فرقهء * پيمان خود تو بهر فرج كى ندا كنى
تا كى رضا شوى بأسيرى دوستان * كى از شكنج ظلم تو ما را رها كنى
دين و حجب و عفّت و ايمان برفت و ما * دل خون و دين ز تو است تو يا رب چها كنى
دهرى است پُر ز فتنه و عصرى پر انقلاب * كى بايدت ز جور زمين را صفا كنى
جمعى اسير كفر و گروهى اسير ظلم * ايدهر تا كى اين همَه جور و جفا كنى
باز آى تا كه صدرنشينان ظلم را * بنياد بر كنى و عدالت به پا كنى
ما مُلتجى بباب توايم ار نئيم دوست * چون مىشود كه گوشهء چشمى بما كنى
يا رب شود جواد ببيند به چشم خويش * روزى كه از حَرَم تو نداى الا كنى
آفتاب من چرا از مجمع عالم بدورى * آخر اندر ما سوى اللّه نيست جز نور تو نورى
عالمى بر جلوهآرائى انوار تو محتاج * گرچه نبود مرا ترا در عالم امكان ضرورى
مَظهَر ذات غَنى از ما سوى اللّه بىنيازى * كى سليمان حشمتى را حاجتى باشد بمورى
گر همه عالم كنند از فيض اشراقت تمرّد * هيچ در اركان اشراقت نميآيد فتورى