تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
ذات تو چو حق در خور فهم احَدى نيست * مصنوع ز صناع نتوان مرتبه فهميد گر نيست وجود تو مجرّد ز تجسّم * هر ذات مجرّد ، شده از دست تو تجريد تو مَظهر كلّى كه ظهور همه اسماء * ز اشراق صفات تو كند جلوهء توحيد تو و احد و فرد و احَد و لم يلد استى * يعنى كه توئى فاطر و از كس تو نزائيد همچون احَد از بهر تو همتا نبود هيچ * معلول كجا همسر علّت بتوان ديد چون مظهر كلّى تو تو رحمن و رحيمى * هرگز نرود هيچكس از باب تو نوميد چون مَظهر كلّى تو شدى جامع اضداد * هم غافر و هم قاهر و هم صاحب تشديد چون مجمع اسما و صفاتش تو شدى حق * بهر تو ولايت به همه خلق پسنديد چون بر همَه اشياء توئى مبدأ و مصدر * كافر بود آنكس به تو شك آرد و ترديد از لطف تو شد جنّت فردوس گلستان * وز قهر تو دوزخ به نمود آتش تهديد از لمعهء نور تو نجوم است منوّر * نور تو بود منعكس اندر مه و خورشيد قدر تو هر انكس نشناسد نفروشد * حُبّ تو به صد تاج كى و دولت جمشيد ما بندهء دربار توئيم در همَه امرى * فرمان تو بر گردن ما ربقهء تقليد ايشاه جواد از همه ياران به تو گويد * ما را نبود جُز بدر لطف تو اميد « 1 »
هامش
( 1 ) اين اشعار را در مديحهء پيغمبر ص و همههء ائمّهء ( ع ) مىشود خواند . اينجا نيز بر طريقهء قوم سروده‌ام تا بدانند كه‌من هم ميتوانم مانند آنچه ايشان عرفان ميگمارند بسرايم لكن ذوق فقاهت مانع از آنست چه اينكه‌عرفان ايشان نزد ما اصل و فرعش موهوم و زائيده شدهء وهم است اينك به چند عبارت كه در اين ابيات به كار برده شده اشاره مينمائيم تا ميزانى براى شناسائى ناحق باشد . اطلاق مبدء و مصدر و علّت‌و فاطر و صانع بر امام يا پيغمبر ص روا نيست كه آنان علّت فاعلى و صادركنندهء اشياء و اشياء معلول‌و مشتق و مصنوع ايشان باشد بلى ايشان علّت عائى خلقت هستند و علّت مادّى نيز صحيح است بأعتبار اينكه‌اوّل مخلوق نور ايشان بود و از رشحات انوار ايشان باقى اشيآء آفريده شده و نيز مظهر كل يا مجمع‌اسمآء و صفات صحيح نيست و همچنين جنّت از لطف ايشان و نار از قهر ايشان است صحيح نيست چه اينكه‌معنيش آنست كه از ايشان بوجود آمده باشند .