بشوق توست كه گاهى روم بطوس و گهى * بكربلا و گهى كوفه و گهى بغداد
بمعنى آنكه ترا خانه خانه ميجويم * شود كه گم شدهام در يكى كنم انشاد
ز مُعنويان طريقت ترا نمىپُرسم * كسى كه رُشد ندارد چسان كند ارشاد
دَرِ تو كى بِرخ ملتجى بود مَسدود * كه احتياج شود بر تملّق افراد
شهى كه كوس عدالت زند خطا بود ار * درش گشاده ندانى ببنده و آزاد
مگر حجاب شقاوت ترا شود حاجب * برو ، ز خويش بر افكن حجاب اى استاد
كسى كه داعى خلق است خويش چون جوئيش * ز غير خويش ، مگر خوانديش جواب نداد
برو جواد تو با شور خود بسوز و بساز * كه عاقبت بود آخر لكلّ قوم هاد
بر مرغ دل دگر قفس سينه تنگ شد * آه شبان هجر برويش خَدَنگ شد
بر بال مرغ رُوح چكد از خدنگ هجر * خوناب دل كه هَر پر او خُمّ رنگ شد
باد صبا بدوست بگو ترك هجر كن * كاين دوريت بما سبب عار و ننگ شد
گويند دوست كى كند از دوست اجتناب * بر پيشوا كى اين همَه تاب درنگ شد
شمشير عدل تا بكى اينقدر در غلاف * دوريست جيش كفر كه با دين بجنگ شد
آب سحاب رحمت حق كى كند نزول * بر لوح سينهها كه مُكّدر ز زنگ شد
اين زرعگاه تخم ولايت ز فقد آب * خشكيده و خاك او ز صلابت چو سنگ شد
اى ناجى سفينهنشينان ترحّمى * كشتى شكست و قافله سهم نهنگ شد
صبر اى جواد حوصله تنگى مكن كه عقل * پايش بنزد حكمت تقدير لنگ شد
اى مهر و ولاى تو بود پايهء توحيد * مدح تو بود مدح خدا نعت تو تمجيد
حُبّ تو در ايمان بود اصل و دگرش فرع * سَرمايه ملك ابد و دولت جاويد
ذات تو بوَد اصل و وجود همه مشتق * ز ايزد نكند ذات ترا عاقله تحديد