تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
آن عيد نيست خود خورى الوان اطعمه * عيد آن بود كه هديه دهى بر عيال دوست آن عيد نيست كز پى تفريح دل رَوى * عيد آن بود كه صبح كنى در وصال دوست اين عيد نيست خنده و لب تر بهر مقال * عيد آن بود كه محو شوى در سئوال دوست آرى جواد عيد نزيبد در اين زمان * با ظلم و جور و فسق و غروب جمال دوست
خود چو فرود ميرود دوباره برآيد * ماه چون پنهان شود دوباره درآيد غم مخور اى دردمند هجر كه روزى * ميرسدت وصل و شام هجر سرآيد گو كه ملامت كنند عامى و جاهل * حوصله تنگى مكن كه تا ظفَر آيد گفتهء دونان دل ترا نكند سَرد * كَلّ نشود آدمى كه عَسّر خر آيد گوش مده از پى عقيدت خود رو * زانكه ز هَر ذى وجود يك اثر آيد هرچه ببندى به مُلحدى دَرِ حجّت * باز ببينى كه از در دگر آيد از پس هر عُمر يُسر و از پس هر رنج * راحتيى گشته فرض و بيخبَر آيد گرچه درازست شام هجر مخور غم * كز عقب هر شبى ترا سحَرَ آيد منتظر فتح و نصر باش كه ناگه * صَحيهء نصر از امام منتظر آيد صبربگير اى جواد چشم بره باش * گوش بر آواز تا كه زنگ درآيد
دلم ز شوق تو هَر لحظه مىكند فرياد * ز سوز آه وى آتش بخرمنم افتاد چه شوق بود كه از آن بسوخت بنيادم * تمام هستى عُمرم بباد صرصر داد چه شوق بود كه ميسوخت از شراره وى * شميمش ار بفتادى بسينهء فرهاد اگر كه ذرّه‌ئى از آن نصيب مجنون شد * قَسَم به حق كه نكردى دگر ز ليلى ياد خيال وصل تو از دل نميرود بيرون * از آنكه گشته به مهر تو پايه‌اش بنياد بشوق توست كه اين رُوح جاى كرده بتن * بأين خيال كه شايد دمى رسد بمراد
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 235 | الشيخ محمد جواد الخراساني