آن عيد نيست خود خورى الوان اطعمه * عيد آن بود كه هديه دهى بر عيال دوست
آن عيد نيست كز پى تفريح دل رَوى * عيد آن بود كه صبح كنى در وصال دوست
اين عيد نيست خنده و لب تر بهر مقال * عيد آن بود كه محو شوى در سئوال دوست
آرى جواد عيد نزيبد در اين زمان * با ظلم و جور و فسق و غروب جمال دوست
خود چو فرود ميرود دوباره برآيد * ماه چون پنهان شود دوباره درآيد
غم مخور اى دردمند هجر كه روزى * ميرسدت وصل و شام هجر سرآيد
گو كه ملامت كنند عامى و جاهل * حوصله تنگى مكن كه تا ظفَر آيد
گفتهء دونان دل ترا نكند سَرد * كَلّ نشود آدمى كه عَسّر خر آيد
گوش مده از پى عقيدت خود رو * زانكه ز هَر ذى وجود يك اثر آيد
هرچه ببندى به مُلحدى دَرِ حجّت * باز ببينى كه از در دگر آيد
از پس هر عُمر يُسر و از پس هر رنج * راحتيى گشته فرض و بيخبَر آيد
گرچه درازست شام هجر مخور غم * كز عقب هر شبى ترا سحَرَ آيد
منتظر فتح و نصر باش كه ناگه * صَحيهء نصر از امام منتظر آيد
صبربگير اى جواد چشم بره باش * گوش بر آواز تا كه زنگ درآيد
دلم ز شوق تو هَر لحظه مىكند فرياد * ز سوز آه وى آتش بخرمنم افتاد
چه شوق بود كه از آن بسوخت بنيادم * تمام هستى عُمرم بباد صرصر داد
چه شوق بود كه ميسوخت از شراره وى * شميمش ار بفتادى بسينهء فرهاد
اگر كه ذرّهئى از آن نصيب مجنون شد * قَسَم به حق كه نكردى دگر ز ليلى ياد
خيال وصل تو از دل نميرود بيرون * از آنكه گشته به مهر تو پايهاش بنياد
بشوق توست كه اين رُوح جاى كرده بتن * بأين خيال كه شايد دمى رسد بمراد