ظلمت تمام ملك وجودم فرا گرفت * از احتجاب نيّر اعظم ز بزمگاه
اى قوم سَر بحبيب تحسَر فرو بَريد * تا فجر ما طلوع نمايد ز صبحگاه
صُبح اميد ما چون مغرب كند طُلوع * از بهر عيش ما بود آن روز وعدهگاه
امروز گرچه شام سياهست بَهر ما * آيد كه همچو روز شود اين شبانگاه
شه چون كند ز قاهرهء ملك خود سَفَر * اركان او شود متزلزل ز غيب شاه
اى آفتاب ما چه شدستى كه كردهء * در برج حوت بهر خود اعزاز بارگاه
ما را نصيب از چه شد اين حسرت اى فلك * كاين آفتاب ما بود اندر غُروبگاه
اين آفتاب برج عدالت غروب كرد * آن روز كافتاب برآمد ز خيمگاه
خورشيد منخسف شده بيرون شد ز خيام * با كوكب صغير كه ميسوختى ز آه
يعنى حُسين در بغلش طفل شيرخوار * آورد بهر جرعهء آبى به قتلگاه
ميداد از سمُوم عطش جان و همچنان * در حجر باب سَر بنهادى بشانگاه
گفتا عزيز فاطمَه اى قوم بى حقوق * من گر كه مذنبم بود اين طفل بىگناه
رحمى كنيد و قطرهء آبى بوى دهيد * آريد در پنه خود اين طفل بىپناه
ناگاه تير كينهء آن قوم بيد رنگ * بر حلق شيرخواره همى كرد جايگاه
تيرش كشيد شاه وز خونش كفى فشاند * بر دادگاه عدل و همى گفت يا آله
بنگر كه آل پاك پيمبر چسان كنند * قربانى اين گروه پى ملك و مال و جاه
شاها جواد باد بقربان اصغرت * ايكاش زد به حلق من آن تير آه آه
تو مپندار كه آنشاه ز ياران دور است * يا مپندار كه در پرده رخش مستور است
كو نه غافل بود از دوست كه در صحبت اوست * غافل آنست كه از پرتو لطفش دور است
گرچه غائب ز نظر گشت پى مصلحتى * ليك الطاف خفيّش همهجا موفور است
حق همى از نظر خلق نهان است ولى * او ز هر چيز عيانتر بود و مشهور است