تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 231

مساهمون:

ص٢٣١
خانه‌اى ويران‌تر از قلبى كه دارد هجر دوست * نيست كى بايد ببيند روز تعمير جديد ملك بىصاحب شود مخروبهء آفات دهر * تا يكى اين ملك را بايد چنين مخروبه ديد بىجمال دوست نبود با صفا باغ ارم * بلكه خبّت دوزخ است از دوست گر باشد بعيد شمع مجلس را نبايد برد از مجلس بُرون * تا كه تاريكى نگردد فرصت دزد پليد تا كه غيب است ايجواد اين زندگانى گو مباد * بر جمالش خوش نباشد باغ و راغ و جشن وعيد
يا رب نباشد اين شب ما را سَحَر هنوز * خورشيد ما نمىكندى سَر بدر هنوز مُرديم ما بحسرت اشراق آفتاب * روشن نشد بطلعت رويش بصر هنوز در انتظار فجر حقيقت سفيد شد * چشم نظارگان و نه از وى خبر هنوز مستقبلان قافلهء رهنما ملول * گشتند و باز هم نرسيد از سفر هنوز يا رب كه آن مسافر محبوب ما كجا * دارد مكان نميرسد از وى خَبَر هنوز خواهم بوى رقيمه كنم در دل ولى * آگه نيم كجا بودش مستقّر هنوز صد شكر آنكه او نبود بىخَبَر ز دوست * هرچند آگهش نبود از مَقَرّ هنوز اين اضطراب ما ز جفا نيست العياذ * از ما جفا شدى و نه از وى جفا هنوز داريم اضطراب از آنرو كه مانده‌ئيم * محروم از نظر برخ منتظر هنوز در حسرت جمال مهِ برج اعتدال * مُرديم و نيستى خَبَرى از قمر هنوز آرى جواد را نبود جُز وصال دوست * هرچند نيست قابل اين مفتخر هنوز
دوريست آنكه صفحهء عيشم شدى سياه * اسباب بزم وجد و نشاطم شدى تباه ماه جمال دوست كه دوريست شد افول * ديگر چه جاى عيش بود در فراق ماه بدر منير چون شود اندر حجاب ابر * ديكر كجا صفا بود آن بزم تيره گاه از مجلس ار كه شمع فروزنده دور شد * كى مىشود بمجلسيان عيش دلبخواه