اين قليل مانده هَم در آن كثير * حامل دين نيستندى جُز يسير
يا بگو ان كنت عدى فاصطبر * يا كه مغلوبم اجرنى و انتصر
ايجواد هر درد را پايان بود * داد كن در داد هم دردمان بود
هجر اين همه از دوست سزاوار نباشد * هَر چند كه در عهد وفادار نباشد
خواهى اگر از دوست خطا هيچ نيايد * بسيار كم آنكس كه خطاكار نباشد
راندن نبود نيك ز دربار گدا را * هَر چند كه او لايق دربار نباشد
بر شاه حجار اينهمه از خلق روا نيست * هرچند كه يك مخلص غمخوار نباشد
بر ماه كجا بوده مَحاق اينهمه جائز * بى ابر چه گر صفحهء دوار نباشد
خورشيد كجا اينهمه بوده است غروبش * يكشب ز غمش بيش جهان نار نباشد
مولاى برون آى كه تا خلق بدانند * كاين قافله بىقافلهسالار نباشد
اى شاه من اى ماه من اى شمس ولايت * برتاب كه خوش بىتو چمنزار نباشد
اى سيّد من خيز و پى عدل بكش تيغ * تا اين همه در خلق ستمكار نباشد
خلقى به تو خو كرده تو خو كرده بصحَرا * زيبندهء شه جاى بكُهسار نباشد
ما خيل پراكنده تو رائيم و تو سردار * بيرون شدن از خيل ز سَردار نباشد
باز آ كه جوادت نكشد هجر تو هر چند * با لطف تو غيب تو نمودار نباشد
اى صبا از ما بگو با دوست جان بر لب رسيد * تير طعن دشمنان تا كى بجان بايد خريد
چند ميبايد تحمّل كرد بر تلخى صبر * شربت شيرين وصلت را ببايد كى چشيد
تا بكى در شيشهء دل خون بريزد فوق خون * جاى خون كى از افاضات تو ميبايد چكيد
هيچ دردى سختتر از درد هجران نيست نيست * تا يكى اين درد بىدرمان را بايد كشيد
آتشى از نار هجران نيستى سوزندهتر * نغمهء كوُنى سلَاما كى بر او بايد دميد