تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
اين قليل مانده هَم در آن كثير * حامل دين نيستندى جُز يسير يا بگو ان كنت عدى فاصطبر * يا كه مغلوبم اجرنى و انتصر ايجواد هر درد را پايان بود * داد كن در داد هم دردمان بود
هجر اين همه از دوست سزاوار نباشد * هَر چند كه در عهد وفادار نباشد خواهى اگر از دوست خطا هيچ نيايد * بسيار كم آنكس كه خطاكار نباشد راندن نبود نيك ز دربار گدا را * هَر چند كه او لايق دربار نباشد بر شاه حجار اينهمه از خلق روا نيست * هرچند كه يك مخلص غمخوار نباشد بر ماه كجا بوده مَحاق اينهمه جائز * بى ابر چه گر صفحهء دوار نباشد خورشيد كجا اينهمه بوده است غروبش * يكشب ز غمش بيش جهان نار نباشد مولاى برون آى كه تا خلق بدانند * كاين قافله بىقافله‌سالار نباشد اى شاه من اى ماه من اى شمس ولايت * برتاب كه خوش بىتو چمنزار نباشد اى سيّد من خيز و پى عدل بكش تيغ * تا اين همه در خلق ستمكار نباشد خلقى به تو خو كرده تو خو كرده بصحَرا * زيبندهء شه جاى بكُهسار نباشد ما خيل پراكنده تو رائيم و تو سردار * بيرون شدن از خيل ز سَردار نباشد باز آ كه جوادت نكشد هجر تو هر چند * با لطف تو غيب تو نمودار نباشد
اى صبا از ما بگو با دوست جان بر لب رسيد * تير طعن دشمنان تا كى بجان بايد خريد چند ميبايد تحمّل كرد بر تلخى صبر * شربت شيرين وصلت را ببايد كى چشيد تا بكى در شيشهء دل خون بريزد فوق خون * جاى خون كى از افاضات تو ميبايد چكيد هيچ دردى سخت‌تر از درد هجران نيست نيست * تا يكى اين درد بىدرمان را بايد كشيد آتشى از نار هجران نيستى سوزنده‌تر * نغمهء كوُنى سلَاما كى بر او بايد دميد