اى شيعه دَمى بخويش باز آى * دل را ز عما و جهل بزداى
عُمرى بمظنَّه و بتقليد * خود شيعه شمرده و نفهميد
يا در پى اين و آن برفتى * عِرفانت از اين و آن گرفتى
يا خلط نموده از همه كيش * پس ساختهاى معارف خويش
گاهى ز تصوّف و تشيّخ * گه فلسفه و گهى تناسخ
بگرفته عقايد فِرَق را * ناميده به شيعه غير حق را
يك عُمر بحُسن ظنّ و تذريق * خوش كرده كه شيعهاى بتحقيق
خود شيعه شمارى و بُرونى * عارف بشمارى و زبونى
جاهل بأصول شيعه يكسر * غافل ز معارفش سَراسَر
مغرور كه دل بود علىدوست * پنداشته شيعه معنيش اوست
پنداشته در تشيّع آن بَس * مبغوض شمارى آن سه ناكَس
يا نام ائمّه را به تعظيم * ياد آرى و با درود و تسليم
يا گريه كنى بر ابتلاشان * افسوس خورى تو بر بلاشان
يا نذر كنى و روضه خوانى * يا در قَسَم اسمشان برانى
يا گاه ز قبرشان زيارت * بنموده و گه سئوال حاجت
قانع شدهاى بأين مراسم * از اصل تشيّع و معالم
اين جُمله علامت و داد است * ميزان تشيّع اعتقاد است
اينهاست نشانهء محبّت * در شيعه نه شيه را علامت
فرق است ميان شيعه آئين * با دوستى ائمّهء دين
فرق است ميان شيعه مكتب * با فعل رسُوم اهل مذهب
تو شيعهء اهل مذهب استى * نى شيعهء اصل مذهب استى
ايشيعه بكوش در عقائد * بگذر ز عقيدههاى فاسد
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 206
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٠٦