تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 208

مساهمون:

ص٢٠٨
هركه گويد على مخوان شيعه * شيعه جز پيرو امامان نيست

( در رياست و رياست حقّه )

رياست خود بذاته ناروا نيست * بنزد حق مَر او را عزّ و شانيست بنااهلان روا نبود و گرنه * رياست بهر اهلش ناروا نيست رياست خود دخيل اندر نظامست * بدون آن منظَم اين سرا نيست بود هَر چيز را اهلى مناسب * بجُز اهلش خطاكار است و جا نيست رياست شعبه‌ها دارد تمامش * بجز بر اهل بر ديگر سزا نيست رياست را شروطى هست در كار * نباشد اهل اگر شرطش بجا نيست رياست خودبخود مذموم نبود * بذاته نيز مبغوض خدا نيست رياست گر بود با زهد و تقوى * رياست نيست حفظ و پاسبانيست رياست آن بود كز بهر دنياست * براى عيش و نوش و كامرانيست اگر قصدش خدا شد از رياست * عبادت هست بى اجر و جزا نيست رياست گر كه مَبغوض خدا بود * چرا پس هز نبى را عزّ و شانيست نبوّت يا امامت يا ولايت * همَه اينها رياست را نشانى است نبوّت بىرياست كى توان بود * امامت يا ولايت حُكمرانى است خدا رسماً بداود و سُليمان * رايست داد كاين حقّ شما نيست و يُوتِى المُلكَ خود فرمود تا تو * نگوئى هَر رياست جاه رانى است بنااهلان روا نبود رياست * و گرنه اهل را عزّ و مكانيست نه اهل است آنكه با مردم بسازد * رضايت‌بخش بر عالى و دانى است كه اين رسم و اصول ملك‌داريست * بجز اين ملك باقى نيست فانى است بود اهل آنكه از حق گشته منصوب * و يا از اهل حق منصوب ثانى است رياست چونكه شأن كردگار است * چو او مالك بهر دور و زمانيست