هركه گويد على مخوان شيعه * شيعه جز پيرو امامان نيست
( در رياست و رياست حقّه )
رياست خود بذاته ناروا نيست * بنزد حق مَر او را عزّ و شانيست
بنااهلان روا نبود و گرنه * رياست بهر اهلش ناروا نيست
رياست خود دخيل اندر نظامست * بدون آن منظَم اين سرا نيست
بود هَر چيز را اهلى مناسب * بجُز اهلش خطاكار است و جا نيست
رياست شعبهها دارد تمامش * بجز بر اهل بر ديگر سزا نيست
رياست را شروطى هست در كار * نباشد اهل اگر شرطش بجا نيست
رياست خودبخود مذموم نبود * بذاته نيز مبغوض خدا نيست
رياست گر بود با زهد و تقوى * رياست نيست حفظ و پاسبانيست
رياست آن بود كز بهر دنياست * براى عيش و نوش و كامرانيست
اگر قصدش خدا شد از رياست * عبادت هست بى اجر و جزا نيست
رياست گر كه مَبغوض خدا بود * چرا پس هز نبى را عزّ و شانيست
نبوّت يا امامت يا ولايت * همَه اينها رياست را نشانى است
نبوّت بىرياست كى توان بود * امامت يا ولايت حُكمرانى است
خدا رسماً بداود و سُليمان * رايست داد كاين حقّ شما نيست
و يُوتِى المُلكَ خود فرمود تا تو * نگوئى هَر رياست جاه رانى است
بنااهلان روا نبود رياست * و گرنه اهل را عزّ و مكانيست
نه اهل است آنكه با مردم بسازد * رضايتبخش بر عالى و دانى است
كه اين رسم و اصول ملكداريست * بجز اين ملك باقى نيست فانى است
بود اهل آنكه از حق گشته منصوب * و يا از اهل حق منصوب ثانى است
رياست چونكه شأن كردگار است * چو او مالك بهر دور و زمانيست