عُمر را جُمله در هوى و هوس * صرف بنمودى و نگفتى بس
گوئيا خلقت تو در دنيا * گشته از بهر پيروى هوى
هرقدر از تو سعى و كوشش شد * صرف خواب و خوراك و پوشش شد
گوئيا بهر نوش آمدهاى * يا پى خورد و پوش آمدهاى
هَر چه كردى براى دنيا بود * حاصلش رفت و رنج بى جا بود
حاصلش صرف كامرانى شد * كامرانى گذشت و فانى شد
چيست دنيا بجُز گرفتارى * زندگى چيست محنت و خوارى
زن و فرزند چيست محنت و غم * چيست ثروت غم و گرفتارى
تا صغيرى اسير مام و پدر * در بزرگى اسير زندارى
نيست اين زندگى كه ما داريم * بجز از زحمت و غم و خوارى
گرت كه عقل بود ترك عشقبازى كن * بيا به آه سحرگاه جانگدازى كن
چه بس بدرگه دونان نياز آوردى * بيا بدرگه حق هَم دمى نيازى كن
بساز و برگ جهان اينقدر حريص مباش * براى روز دگر فكر برگ و سازى كن
تمام عُمر گذشت از پى هوى و هوس * در اين دو رُوز دگر روزه و نمازى كن
نماز و روزه بسى كردهء و ليك دمى * عبادتى چو على آر و سَرفرازى كن
مناز بر عمل و عِلم خويش پيش از صُور * گرت مقام در آن روز بود نازى كن
اگر كه طالب راهى و گر حقيقت خواه * ز راه گفته برو ترگ خويشسازى كن
هزار سال عبادت به غير گفته چه سود * چه فرقخواه بكش رنج و خواه بازى كن
مجو بجز در سُلطان عصر هيچ درى * بجو حقيقت از او ترك هر مجازى كن
تو چون جواد بيا از سواى او بگذر * غلام و بندهء او باش و سرفرازى كن