نيست بيچارهتر از خود اگرت عقل بود * تو ببايد غم بيچارگى خويش خورى
من نگويم كه به بيچاره تو غموار مباش * بر گرفتارى او هيچ مددكار مباش
بلكه گويم غم بيچارگيت نيز بخور * بر گرفتارى فردات جفاكار مباش
* * *
گوهر هَر چند دار آفات است * خوش بود خانهء مساوات است
كاخ شاه و گدا بود يكسان * خاك فرش است و تخت و آلات است
خانهء گور را به ياد آور * خانه را اينهمه مكن زيور
اينهمه راحت و خوشى مَطَلب * سختى گور را هَمى بنگر
آدميرا اگر نبود غمى * جُز غم مردنش نداشت كمى
غم مرگ از همه غم افزونست * ليك نبود به ياد مرگ دمى
بهر هَر چيز مىخورد او غم * كه چرا اين فزود و آن شد كم
كفشش ار پارهپاره شد عزا گيرد * ليك بر مرگ خود ندارد غم
غم فرزند مىكند پيرش * غم زن از جهان كند سيرش
غم دنيا ربوده هوشش را * غم مرگش نداد تغييرش
* * *
عاقبت هيچ كس فاش نيست * كاخر كارش بكجا ميكشد
اى چه بَسا مؤمن فرخنده حال * كاخر كارش بدغا ميكشد
وى چه بسا فاسق بىبندوبار * كاخر كارش بصفا ميكشد
غرّه مشو خوف كن از عاقبت * چون تو ندانى بكجا ميكشد