هرگز برياضت نتوان سِرّ خدا جُست * سِرّى كه شود كشف ز اسرار خدا نيست
سِرّى كه بصوفى ز رياضت بشود كشف * سِرّيست كه مخصوص بصوفى دعا نيست
با رَمل و نجوم و شعَب جنّ و كهانت * بسيار شود كشف اموريكه جلا نيست
اين جُمله اموريست كه پنهان بود از خلق * هم سِرّ خدا نيست هم اسرار قضا نيست
هر سِرّ نهان را نتوان سرّ خدا گفت * اسرار خدا جز بر ارباب هدى نيست
اين سرّطلبى نيست بجز فتنهء شيطان * زين ره بدغا ميكشد آن را كه صفا نيست
آن را كه صفا هست بحقّ هيچ نپويد * جز راه رضايش كه به از راه رضا نيست
در طاعت امر است رضايش نه تجسّس * از سِرّ وى ، و هيچ طلب رازگشا نيست
شيطان ز پى امر نرفت از پى سَرّ رفت * ديدى كه چسان رفت كه برگشت ورا نيست
ما را چه كه از سِرّ خدا فحص نمائيم * سَرّ خواستن بنده ز مولاش روا نيست
او خود كه نگفتى ز من اسرار بجوئيد * ناگفته تكلّف بسراپرده بجا نيست
گر طالب حقّى تو جواد از پى دين رو * ديندار گر اسرار نداند ز جفا نيست
هست طغيان آدمى بسه چيز * صحّت و ثروت است و قدرت نيز
هر سه گر جمع شد برآرد شرّ * همچو ديگى كه كف رود از سَر
ديگ را چاره بهر طغيانش * نيست جُز كم كنند نيرانش
آدمى نيز از سه شعبهء شوم * پسيكى بايدش بود محروم
چون خد خير مؤمنش خواهد * ز اينجهت ازوى اين سه ميكاهد
يا مريضش كند و يا بىنان * يا ضعيفش كه ناورد طغيان
زانكه انسان حليف طغيانست * خوى طغيان نديم انسانست
خير تو را اى كريم غير ندارد * غير تو بالذات هيچ خير ندارد
خير تو عام است دروجود و تنعّم * فرق بأنسان و وحش و طير ندارد