جاى بسى شگفت از اين غفلت بشر * سَرگرم اينجهان و ندارد ز خود خبر
هر روز كس بگور فرستد بدست خويش * آسوده ميخرامد و مغرور كرّ و فرّ
گاهى پدر بگور فرستد جوان خويش * گاهى پسر بگور كند مادر و پدر
جاى تعجّب است كه چون نوجوان بمرد * جايش پدر نشيند و نازد بسيم و زر
ور رود ؟ ؟ ؟ پدر جانشين او * گردد پسر چنان كه نبود از پدر خبر
يا رب چه غفلت است و چه مستى و بيهشى * كاندر بشر نهفته كه از عقل شد بدر
نى فكر مرگ دارد و نى ماوراى مرگ * نى ترس اينكه در رسدش مرگ بيخر
فكرش مُدام در پى اين عيش چند روز * معلوم نيست مانده ز عمرش كمى دگر
دآئم بفكر عيش خوش و زندگى خوش * يا فخر و خودنمائى و اموال بيشتر
بگذار ايجواد جهانرا بأهل خويش * زاد سَفَر تهيّه نما هرچه زودتر
چنان مشغول دنيائيم يكسر * كه محروميم از هر بهره ديگر
نه ديگر مانده وقت علم و دانش * نه وقت كسب فيض از اهل بينش
نه از بهر عبادت وقت داريم * نه وقت آنكه فرض حقّ گذاريم
نه وقت فكر در آفاق و انفس * نه در دين وقت تحقيق و تحبّس
نه وقت سعى در كسب فضايل * نه وقت دفع اخلاق رذايل
نه وقت جدّ و جهدى در معارف * نه دقت استماع وعظ عارف
نه وقت مسجد و وقت جماعت * نه بر تعقيب وقتى و فراغت
نه وقت خواندن قرآن و اخبار * نه وقت سير در تاريخ و آثار
نه وقت ذكر و تسبيح و مناجات * نه وقت خواست ازمعبود حاجات
نه وقت توبه استغفار داريم * نه وقت گريههاى زار داريم
نه وقت فكر مرگ و حال رحلت * نه وقت توشهء قبر و قيامت