تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 187

مساهمون:

ص١٨٧
ترا چه سود از اين جمع مال و شهرت و نام * مسافر از پى نام و درم نميگردد گرم كه دولت قارون و شهرت جمشيد * تراست گرچه تو قارون و جم نميگردد چه سُود ز اينهمه چون بگذرى و بگذارى * ترا به غير ندم زين نِعَم نميگردد بخويش رنج مده بهر راحت اولاد * كه بهرهء تو از اين جز الم نميگردد قلم برآنچه رقم داد از قضا و قَدَر * بحرص و حيله قلم از رقم نميگردد ستم مكن بكسان بهر عشرت اعقاب * كه سُود ظلم و ستم جز ستم نميگردد جواد زانيد و سه روزانه تا كسى نگذشت * امور آخرتش منتظم نميگردد
نسيم مرگ بهر لحظه مىكند گذرى * نويد ميدهدم هَر زمان بتازه‌ترى نواى زنگ وى آيد بگوشم از نزديك * بهر دقيقه زند نعرهء مهيب‌ترى دهد نداى الا فَارحَلُوا بصوت بلند * چنان كه مىشنواند بهر سميع و كرى شميم مرگ همى ميوزد بساحت تن * گهى بريش وزد كه بديده گه بسَرى سفيدى سَر و يشم دهد بشارت مرگ * وفات مام و پدر ميدهد مرا خَبَرى وزيد باد و بشد شمع عمر من خاموش * كنيد عفو مرا دوستان بخير و شرى دمى كنيد مرا ياد در محافل خويش * كه ياد خير مرا نيست بر شما ضررى گذشت عُمر و نكردم به غير نامه سياه * مگر كه لطف خدايم كند به من نظرى مرا چه باك ز مرگ است بلكه راحت جان * بود كه سوى موالىَ خود كنم سَفَرى ولى ز بهر خدا اى اجل بده مهلت * كه هست چشم مرا پشت پرده منتظرى بده مجال كه روز وصال وى بينم * به‌بينمش كه جهانرا نموده چون قمرى دگر جواد تمنّاى ديگرى نكند * تو خواه روز بيا خواه شام يا سحرى
چه خَبَر دارد از لذايذ ما * پاىبند هواى نفسانى كى فهمد حق و حقيقت ما * ذوق مخمور عشق و عرفانى