حلقهء پير مغان تا كه ترا در گوش است * بر همان كجروى استى و همان خواهد بود
حافظ و پير مغان ما و ره مهدى حق * ايجواد آنكه خداجوست بر آن خواهد بود
( فصل سوّم در مواعظ و پنديّات
سَر بندگى فرود آر كه تا پسند گردى * بتضرّع و دعا كوش كه ارجمند گردى
ره نيستى به پيماى كه تا رسى بهستى « 1 » * به نشيب پستى آغاز كه تا بلند گردى
نفسى بخويشتن آى كه چون بدى در اوّل * چه شدى و چون ز بهر دگران تو پند گردى
نفكند كس در اين شهرِ وجود بار هستى * بچنانكه بار بستند تو باربند گردى
چو رسى بجاه و عزّت نظرى بمستمندان * بفكن به ياد روزى كه تو مستمند گردى
دل هر كسى بدست آر دلى ز خود ميازار * بشرينه عقرب و مار كه تا گزند گردى
عاقلا تا بكى از مرگ چنين بيخَبرى * به تو دادند مگر نامه و عهد دگرى
رُوز و شب ريشهء عمر تو چو كرمان بخورند * تو چنين بى خبر از خويش نه گويا بَشَرى
دمبدم نعره زند مرگ و ز پيش نظرت * همسرانت بربايد تو مگر كور و كرى
همه عُمر تو شدى صرف در آمال مگر * هم بعُمر دگرت باز تو دارى نظَرى
همه سرمايهء عمر تو شدى صرف عيال * حيف نبود كه ز سَرمايه تو سودى نبرى
فكر آن باش كه روزى رسد ار نوبت تو * دست خالى نروى در سفَرَ پُرخطرى
چه بَسا پا بنهادى بسر قبر كسى * پا نهد بر سَر قبر تو بسى رهگذرى
بنشستى تو بسامان كسان با دل خوش * بنشينند بسامان تو قوم دگرى
حاليا جامهء نوپوش و بنه بالش پر * بر حذر باش كه بر خاك گذارى تو سرى
همه عيش تو بيك لحظه نيايد به حساب * در بَرِ آنكه تو در گورى و اندر سَفَرى
هامش
( 1 ) مراد از نيستى و هستى نيست شدن از غرور و منيّت و هست شدن در اعتبار و قرب حق نه آن نيستى و هستى كه صوفيّه و عرفاء ميگويند .