طمع و خوى هر بَشَر باشد حريص * ليك بر حِرصش كسى و اصل نرفت
حرص هر كس شد بدان كو خو نمود * كامياب از عالم و جاهل نرفت
هيچكس نائل بمقصودش نشد * مؤمن و فاسق بكام دل نرفت
( رباعى )
آنان كه درين دنيا صد گونه جفا كردند * تا كاخى و دستگاهى خوش بر سر و پا كردند
ننشسته هنوز از كار و ز رنج نياسوده * رفتند بگورستان آنجا همه جا كردند
هيچكس خوشدل از اين دنيا نرفت * هَر كسى با حسرت از اينخانه رفت
با دل پرحسرتى رفت از جهان * هر كس از ؟ ؟ ؟ و دنياطالبان
مؤمن و فاسق گدا و پادشاه * از جهان رفتند با اندوه و آه
حسرت هَر يك از آن آمد به پيش * كو نشد نائل بدان آمال خويش
هيچكس برآرزو نائل نشد * هيچ آمالش بكام دل نشد
شاهرا در شاهيش آمالهاست * و آن گدا را آرزوى مالهاست
آرزوى مالدار افزودن است * پس مُدام او هم بحسرت خوردن است
فاسق اندر حسرت فسق و دغل * كه نباشد بر مرادش هر امَل
مؤمن اندر آرزوهاى كثير * بند ؟ ؟ ؟ از خود بىنظير
حسرت عالم ز هر كس بيشتر * تا كند خدمت بدين از حَدّ بدر
بهَر نشر دين و علم دين مدام * مىخورد حسرت كه ننمودش تمام
حال كاين اهل جهان از هركه هست * بايدش از او بحسرت شست دست
پس چرا رسيم ور ز ؟ ؟ ؟ حسرت خوريم * حسرت لغوى چراى با خود بريم
خو همان حسرت ترا حسرت شود * در قيامت ، مايهء زحمت شود
حسرتى ميخور ملامت نشنوى * كز همه حسرت پشيمان ميشوى
حسرتِ آنخور كه گر نامد مراد * اجر حسرت را بَرى اندر معاد