ز رقيب ديوسيرت به تو و خدا پناهم * به تو اى شهاب ثاقب بزنيم ديوها را
تو هنوز در حجابى بنگر بدوستانت * چه قيامتى است برپا بأميد آن نگارا
چه كنند تا تو از پرده برآئى و چو موسى * بنمائى آتش طور و همان يد و عصا را
غم هجرت ار كه ما را بگداخت سهل باشد * كه ره غلط نرفتيم سپاس مر خدا را
رخ همچو مه فروزان دل دوستان مسوزان * بدر آ ز پرده تا كى بمناقان مُدارا
همه شب در اين اميدم كه چو صبح گشت طالع * ز تو بشنوم بشارت كه فرج رسيد ما را
به خدا كه مژدهاى ده بجواد قآئم اللّيل * كه بخوشدلى لطفت بفكنده ما سوى را
برسيد حافظ آخر بعطا و وصل شاهش * برسيم ما هم از شاه عطا و هم لقا را
( معارضهء با اين غزل كه مطلعش اينست : درد ما را نيست درمان الغياث ) كه حافظ بنام پير گفته و من نيز بنام امام زمان ( ع ) گفتم
الغياث ايشاه خوبان الغياث * الغياث اى ركن ايمان الغياث
اى ولىّ عصر اى سلطان دين * حجّت حقّ نور يزدان الغياث
درد ما را نيست درمان غير تو * اى دواى درد و درمان الغياث
علّت ما را شفائى جز تو نيست * اى شفاى دردمندان الغياث
آتش هجران تو ما را گداخت * كى رسد آخر بپايان الغياث
تا بكى از خلق دارى احتجاب * عالمى را كرده حيران الغياث
شمس ما تا كى بماند زير ابر * سَر برآر اى شمس تابان الغياث
تا رشد عالم ز ظلم ظالمين * از جفاى خلق دوران الغياث
شرع و دين بردند و قصد جان كنند * آه از جور لئيمان الغياث
دربهاى نشر دين جانى طلب * ميكنند اين خودپرستان الغياث
دين ما بردند اين كافردلان * اى ولىّ ما ضعيفان الغياث
داد مسكينان بگير اى دادگر * زين گروه نا مسلمان الغياث