بر دوستان عنايتى از لطف كن مباد * بىصبر گشته رو بسوى هر گدا كند
حقّا كزين بلا برسد مژدهء وصال * گر دوستى بعهد ولايت وفا كند
كر رنج پيش آيد و گر راحت آن خوش است * امّا اگر ز ما نبود حق قضا كند
درگاه حق كه ره نبود بهر هر كسى * فهم ضعيف رأى فضولى چرا كند
ره باز نيست جُز كه براى امام و بس * هركس هر آنچه گفت در اين ره خطا كند
حافظ كه داد جان بمى و بهر پير سوخت * مهدى است ايجواد كه احياى ما كند
( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : اى رخت چون خلد و لعلت سلسبيل ) كه ظاهرا بنام امير تيمور گفته و من نيز بنام حضرت سيّد الشّهداء ( ع ) گفتم
ايحُسين اى رحمت ربّ جليل * درگهت خلد و فراتت سلسبيل
دارد هَر دل آرزوى كوى تو * سلسبيلت كرده دلها را سلسبيل
عقل در شأنت فرو ماند به گل * طبع در وصفت نمييابد بديل
سُرخپوشان كفن از خون سَر * كشته از تيغند و بر گردت گسيل
ناوك حُبّ تو در هَر گوشهاى * صد هزاران را چون من دارد قتيل
يا رَب اين آتش كه از شوقش مراست * گرمتر كن تا شوم او را خليل
از وصالش قاصرم ايدوستان * گرچه او را هست الطاف جميل
من كجا و آن مقام قدس پاك * من كجا و آن شهنشاه جليل
پاى ما لنگ است و منزل بس دراز * دست ما كوتاه و خرما بر نخيل
ليك او لطفش بطالب شامل است * ما اگر لنگيم او باشد كفيل
دست ما كوتاه و دست او دراز * ره بما دور است و بهَر او قليل
شاه عالم اوست يا رب تا ابَد * عزتش باقى بود بر هر قبيل
حافظ از سَر پنچهء حرص و طمع * همچو مور افتاده اندر پاى پيل
حافظ و شاهش جواد و شاه طف * هركسى بر فطرتش گيرد خليل