عنان بكش وَ بيا اى سليل خسرو طوس * كه نيست بر سَر راهى كه دادخواهى نيست
مجو نفاق و مكن قطع از شر موعود * كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست
مباش در پى آزار و دل بخواه مكن * كه بهر اين دو بقرب آله راهى نيست
خزينهء دل حافظ بدست پير مغان * دل جواد بمهدى جُز او گواهى نيست
( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم ) كه بشأن خرابات و پيرش گفته و من نيز بشأن طوس و سلطان طوس گفتم
حجاب من ز شه طوس نيست جز بدنم * خوشا دمى كه من از خويش پرده بر فكنم
بوقت مرگ شه طوس را كنم ديدار * بكوى اوست چو پرواز روح از بدنم
همش بقبر بهبينم همش بوقت حساب * كه من غلام همان شهريار مُلك و تنم
مرا چه گشته كه در شهر رى كنم مسكن * بجز رضاش كه من جز رضاى او نكنم
چنين قفس نه سزاى چو من غلامى هست * كه من ز روضهء طوسم ز خاك آن عَدَنم
مرا حريم رضا بود مَسكن و مأوى * كنون به شهر رى افتاده مسكن وطنم
عيان شود كه چرا آمدم از آن گلشن * اگر چه حال گرفتار كار خويشتنم
اگرچه دورم از آن بارگاه در ظاهر * ولى بصبح و مَسا دل به ياد آن چمنم
مُدام طوف كنم در فضاى قدس رضا * كز آن سَرا شده تركيب عنصر بدنم
گر از شميم دلم بوى شوق ميوزدى * عجَبَ مدار كه با خاك او سرشته تنم
مَبين كه كرده بتن جامهء صبورى را * بسوزهاى نهان بين درون پيرهنم
بيا و عطف نظر بر جواد كن شاها * كه لطف اگر ز تو نبود به من و گرنه منم
مرا است شاه رضا حافظ است و پير مغان * مكن ملام كه مختار كار خويشتنم
( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : بملازمان انشه كه رساند اين دعا را ) كه براى شاه گفته و من بنام امام زمان ( ع ) گفتم
بملازمان مهدى كه رساند اين دعا را * كه ز راه دلنوازى ز نظر مران گدا را