تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
عنان بكش وَ بيا اى سليل خسرو طوس * كه نيست بر سَر راهى كه دادخواهى نيست مجو نفاق و مكن قطع از شر موعود * كه در شريعت ما غير از اين گناهى نيست مباش در پى آزار و دل بخواه مكن * كه بهر اين دو بقرب آله راهى نيست خزينهء دل حافظ بدست پير مغان * دل جواد بمهدى جُز او گواهى نيست

( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : حجاب چهرهء جان مىشود غبار تنم ) كه بشأن خرابات و پيرش گفته و من نيز بشأن طوس و سلطان طوس گفتم

حجاب من ز شه طوس نيست جز بدنم * خوشا دمى كه من از خويش پرده بر فكنم بوقت مرگ شه طوس را كنم ديدار * بكوى اوست چو پرواز روح از بدنم همش بقبر به‌بينم همش بوقت حساب * كه من غلام همان شهريار مُلك و تنم مرا چه گشته كه در شهر رى كنم مسكن * بجز رضاش كه من جز رضاى او نكنم چنين قفس نه سزاى چو من غلامى هست * كه من ز روضهء طوسم ز خاك آن عَدَنم مرا حريم رضا بود مَسكن و مأوى * كنون به شهر رى افتاده مسكن وطنم عيان شود كه چرا آمدم از آن گلشن * اگر چه حال گرفتار كار خويشتنم اگرچه دورم از آن بارگاه در ظاهر * ولى بصبح و مَسا دل به ياد آن چمنم مُدام طوف كنم در فضاى قدس رضا * كز آن سَرا شده تركيب عنصر بدنم گر از شميم دلم بوى شوق ميوزدى * عجَبَ مدار كه با خاك او سرشته تنم مَبين كه كرده بتن جامهء صبورى را * بسوزهاى نهان بين درون پيرهنم بيا و عطف نظر بر جواد كن شاها * كه لطف اگر ز تو نبود به من و گرنه منم مرا است شاه رضا حافظ است و پير مغان * مكن ملام كه مختار كار خويشتنم

( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : بملازمان انشه كه رساند اين دعا را ) كه براى شاه گفته و من بنام امام زمان ( ع ) گفتم

بملازمان مهدى كه رساند اين دعا را * كه ز راه دلنوازى ز نظر مران گدا را