معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : سر ارادت ما و استان حضرت دوست ) كه بشأن پيرش گفته و من بشأن امام هشتم گفتم
سَر ارادت ما و آستان طوس كزوست * هر آنچه خير بما ميرسد وَ هَرچه نكوست
نظير شاه خراسان نديدم از مه و مهر * برو مقابله كن با هر آنچه آينهخوست
به خاك طوس نظر كن كه عنبرافشان است * ز خاك پاى شهنشاه طوس عنبربوست
نثار كوى تو شاها هَر آنچه با حُسين است * فداى رُوى تو هر انس و هر پرى مهروست
دلم به ياد تو چونشد مراد خواهم يافت * چرا كه فال نكو در قفاش حال نكوست
زبان ناطقه در وصف حُسن او لا است * مگر خداى كند وصف او كه آيت اوست
مقام او نه چو پيران صوفيان باشد * كه هم مُعَرّف او هر زبان بيهدهگوست
صبا ز حال دل تنگ ما بشَه بر گو * كه چارهء همه غمها و درد ما زانسو است
نه من يگانه شدم خاكبوس درگه طوس * فرشته با مژه سايد چو حور با گيسوست
دل جواد نه امروز سوزد از شوقش * كه با ولايت و مهرش سرشته طينت اوست
سرشته طينت حافظ به مهر پير مغان * چنانچه طينت ما از رضا بود ايدوست
( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : جز استان توام در جهان پناهى نيست ) كه او براى پيرش گفته و من نيز براى امام هشتم ( ع ) گفتم
جز آستان رضا در جهان پناهى نيست * سر مرا بجَز اين در حواله گاهى نيست
كنون كه از همه سودام راه مىبينم * بجُز حمايت آنشه مرا پناهى نيست
چرا از كوى شه طوس روى برتابم * جُزا و بهر دو جهانم پناهگاهى نيست
غلام و بندهء آن هم كه دل به غير نداد * به غير پاك امامان بكس نگاهى نيست
زمانه بر سَر من گر كه آتش افروزد * بگو خموش بَرِ كوه ترس گاهى نيست
عدو چو تيغ كشد من بر او كشم خنجر * كه دفع تيغ بجز خنجر سياهى نيست
وگر كه تيغ ندارم بشاه ناله كنم * كه تيغ ما بجُز از ناله اى بشاهى نيست