معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : باغ مرا چه حاجت سرور و صنوبر است : كهدربارهء پير مغان گفته و من بشأن ائمّهء اطهار ( ع ) و حيدر كرّار گفتم
عيش مرا چه حاجت سَرو و صنوبر است * ذكر حديث آل نبى از چه كمتر است
اى بيخبَر ز حقّ تو چه مذهب گرفتهاى * كت خون ما حلالتر از شير مادر است
چون نقش غم ز دور بهبينى بناله خيز * تشخيص كردهام و مداوا مقرّر است
حاشا شراب و بنگ برد بار غم ز دل * دفع بلا به غير دعا كى مُيّسر است
از آستان شاه نجف سر چرا كشيم * حق اندر آن سَر او حقيقت در اندر است
بر آستان پير مغان سَر چرا نهيم * ما را مگر نه مهدى حق شاه و رهبر است
سامرّه كربلا و نجف كاظمين و طوس * ما را بس است و بر همهء آستان سر است
در كوى ما صفا و وفا ميخرند و بس * بازار هرزهگوئى از آنسوى ديگر است
اينجا دل شكسته و قصد خلوص و پاك * خواهند كُوى مدح و تملق از آنسر است
يكقصّه بيش نيست غم دين و ليك لاف * از هر زبان كه ميشنوى طرز ديگر است
چون قصد صدق نيست همه لاف و ادّعاست * در هَر زبان بنوع دگر لافپرور است
حق وعده داد وصل جنانم بروز حشر * امروز بندگى و ثباتم مقرّر است
نهر فرات و كرببلا مشهد حسين * عيبش مكن كه روح تن هفت كشور است
فرق است ز آب خضر كه ظلمات جاى اوست * تا اين فرات منبعش از نهر كوثر است
شيراز و آب ركنى و آن باد خوش نسيم * عيبش همان كه حافظ و سعيد سخنور است
ما آبروى دين و ديانت نميبريم * بر گو بدين فروش كه روزى مقدر است
پير مغان ز حافظ و شاه نجف ز ما * ما را جواد درگه او بهترين در است
( معارضه با اين غزل كه مطلعش اينست : دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند ، كه بنام پيرش ) ( گفته و من بنام حضرت سيّد الشّهداء عليه السّلام گفتم )
دلا بسوز كه سُوز تو كارها بكند * به شرط آنكه تضّرع بَرِ خدا بكند