تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
شيعهء نيست مگر منتظر و چشم براهست * ديدهء نيست مگر اينكه پر از اشك و پر آهست روزگار همه از فرقت تو شام سياهست * مجلس عيش ز غيب تو منقّض و تباهست
هر كجا مينگرم دست دعا بهر تو شاهست * بهر تعجيل ظهور تو بدرگاه آله است كى شود رخ بگشائى تو بر اين جمع پريشان
هان جواد است شهادت بدامان تو داده * طوق رقيّتت اى شاه به گردن بنهاده با ادب بر در دار الشّرفت گونه بساده * منتظر بهر كرم با همه زارى بستاده
ديده بر دست تو و دست گدائى بگشاده * دست‌گيرش كه هم از دست و هم از پا بفتاده كرمى كن برهانش ز غم اى والى سُبحان
بندهء حلقه به گوش توام ايشَه نظرى كن * يكدم از لطف تو از اوج به پستى سفرى كن سوى اين خانهء قلبم ز تلطّب گذرى كن * قابل ار نيست ز هر لوث مُصفّى و برى كن
گر بود تيره جلايش ده و همچون گهرى كن * خود تجلّى كن و از پرتوت او را قمرى كن تا شود لايق تشريف تو اى گوهر امكان

( تظلّم بولىّ عصر عجّ و شكوه از اوضاع زمان )

اى مه كونين شّه منتظر * شمس هُدى حجّت ثانيعَشَر پور نبىّ و خَلَف عسكرى * سَرور خلقى ز حق و رهبرى نور تو از نور جلال حق است * ذات تو آيت بكمال حق است جامع اوصاف كمالى همه * حجّتى بردانى و عالى همَه هستى عالم همه از هست توست * هر قدر امضا شدهء دست توست آنچه در اين كون هويدا شود * عرضه شود بر تو و پيدا شود حجّت حق بر تو بشد منتهى * آيهء تَمَّت دهدش آگهى هركه نباشد بولايت مقيم * جايگهش نيست به غير از جحيم روح ندارد عَمَلش چون عَدوست * مغز ندارد همه قشر است و پوست