شد بحدّيكه دگر عرش نباشد بقبالش * كاش حقّ روزى من ساخت زيارت و وصالش
تا زنم بوسه بدرگاه دو تا حجّت سُبحان
ايشه عصر و زمان ذات تو چون سرّ الهى * آيهء جاعل فى الأرض دهد بر تو گواهى
همه عالم شود ار جمع ز مه تا كه بماهى * درك اوصاف تو نتوان بنمايند كماهى
جز طريق تو به حق نيست طريق و نه راهى * ز عذابش نبود غير تو ملجأ و پناهى
همه افراد بشر عبد و تو شاهنشه دوران
هستى كون و مكان يكسره از هست تو باشد * رزق روزى خوران از حق همه بر دست تو باشد
تو ولى حق و اشياء همگى پست تو باشد * همه در امر تو فرمانبَر و او بست تو باشد
كَس نيابد به خدا ره مگر از بست تو باشد * رستگارى نبرد آنكه نه پيوست تو باشد
چه شود گر بپذيرى تو مرا خادم و دربان
بهر اظهار وجود تو حكيم صَمَدانى * عالمى خلق بفرمود و بگسترد جهانى
گر وجود تو نبودى نبُد از دهر نشانى * گر مُدارا نكند لطف تو عالم همه فانى
گرچه از ديدهء ظاهر نگران غيب و نهانى * ليك در قلب محبان بودت جا و مكانى
مخلصين تو ببينند تو را گاه بچشمان
حيف صد حيف كه نور تو ز ماها شده غايب * ز نظر بدر جمال تو شده مخفى و غارب
زين سَبَب رُوى نموده است بما طعن اجانب * دشمنان از پى تدسيس در احكام مراقب
بهر اين شرع مقدّس نبود طالب و راغب * همَه احكام خدا گشته در انظار معايب
ظلم بر شيعه ؟ ؟ ؟ تو گشته فراوان
تا بكى ماندهاى اندر پس پرده تو باقى * كى كند چشم رَمَد ديدهء ما با تو تَلاقى
شيعيان تو ندارند دگر طاقت و طاقى * روحهاى همه بر لب برسيد است و تَراقى
بين ما گر كه بيند اخت زمان سنگ فراقى * بين قلب دو نفر نيست دگر وِفق و وفاقى
نيست جاى عَجَب از گلّهء بىصاحب و چوپان