هم درودش بود بر خير البَشَر * هم بُدش آن دَه كه در اندام و سَر
هم بُد او را جود و هم او اه شد * زين همه خصلت خليل اللّه شد
غير اين هم داشت خصلتها شريف * بُد حليم و هم غيور و هم حَنيف
خُلَت او با خدا از جان بُدى * دوستى در ظاهر و پنهان بُدى
باز نى هر دوستى خُلّت بود * بلكه در خُلّت خصوصيَت بود
دوستى گر اين خصوصيّت نداشت * مىنشايد نام او خُلّت گذاشت
بلكه او نوع دگر از دوستى * زانكه انواعى براى اوستى
آن خصوصيّت بود سرّ دار دوست * دوستىّ رازدارى بس نكوست
دوستىَ آنگه كه كه اسرارى شدى * نام خُلّت هم سزاوارش بدى
نيز ابراهيم چون سرّ دار شد * هم خليل و صاحب اسرار شد
چونكه خُلّتِ يافت شرح و انجلا * باز بشنو از خليل كربلا
اين خليل از آن خليل اوليتر است * زانكه در هر وجه از او برتر است
گر بخواهم شرح تام او كنم * دفترى خواهد بنام او كنم
ليك از او اندكى سازم رقم * تا زنم آتش بدلها از الم
اين خليل آندم كه بىياور شدى * بى علَمدار و على اكبر شدى
بهر رحمت داد استنصار كرد * تا مگر يكتن برون از نار كرد
باز هم با آنجفا و جور بيش * شد رضا كو را گذارندى بخويش
با عيالاتش رود زانسو بدر * يا رود بطحا و يا صوب دگر
اين همى از رحمتش بودى بناس * تا مگر گردند اندى حقشناس
بلكه رحمت شامل ايشان شود * يا عذابى كمتر و آسان شود
ورنه بعد از نوجوانان رشيد * كى هواى زندگى بودش اميد
باز هم بين رحم و استغناى او * گاه استنصار بر قوم عدو
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 163
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٦٣