تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
هم درودش بود بر خير البَشَر * هم بُدش آن دَه كه در اندام و سَر هم بُد او را جود و هم او اه شد * زين همه خصلت خليل اللّه شد غير اين هم داشت خصلتها شريف * بُد حليم و هم غيور و هم حَنيف خُلَت او با خدا از جان بُدى * دوستى در ظاهر و پنهان بُدى باز نى هر دوستى خُلّت بود * بلكه در خُلّت خصوصيَت بود دوستى گر اين خصوصيّت نداشت * مىنشايد نام او خُلّت گذاشت بلكه او نوع دگر از دوستى * زانكه انواعى براى اوستى آن خصوصيّت بود سرّ دار دوست * دوستىّ رازدارى بس نكوست دوستىَ آنگه كه كه اسرارى شدى * نام خُلّت هم سزاوارش بدى نيز ابراهيم چون سرّ دار شد * هم خليل و صاحب اسرار شد چونكه خُلّتِ يافت شرح و انجلا * باز بشنو از خليل كربلا اين خليل از آن خليل اوليتر است * زانكه در هر وجه از او برتر است گر بخواهم شرح تام او كنم * دفترى خواهد بنام او كنم ليك از او اندكى سازم رقم * تا زنم آتش بدلها از الم اين خليل آندم كه بىياور شدى * بى علَمدار و على اكبر شدى بهر رحمت داد استنصار كرد * تا مگر يكتن برون از نار كرد باز هم با آنجفا و جور بيش * شد رضا كو را گذارندى بخويش با عيالاتش رود زانسو بدر * يا رود بطحا و يا صوب دگر اين همى از رحمتش بودى بناس * تا مگر گردند اندى حق‌شناس بلكه رحمت شامل ايشان شود * يا عذابى كمتر و آسان شود ورنه بعد از نوجوانان رشيد * كى هواى زندگى بودش اميد باز هم بين رحم و استغناى او * گاه استنصار بر قوم عدو