نورت ز حق چو مشتق حقَ با تو و تو با حق * هرگز فراق نايد اين هَر دو مؤتلف را
نور تو بود اخفى اندر صَدَف مصفّى * پيش از جهان هستى ميتافت هر طرف را
تا اينكه خواست رَحمن در اين زمان ز احسان * نورش كند نمايان بگشود آن صدف را
شد كعبَه زادگاهش يعنى كه نور حق را * جُز خانهاش نزيبد درياب اين هدف را
كعبَه بسى شَرَف يافت از مولد شريفت * گر مولدت نبودى كى يافت اين شرف را
اين قبّهء شريفت وين بقعهء مُنيفت * روشن نموده آفاق لا سيّما نجف را
تو صاحب فُنُونى گويندهء سَلوُنى * وز لَوُ كُشِف عيان شد فضل تو مَن عَرَف را
يا للعَجَب كه قومى از فهَمُ و ذوق محروم * بنموده ترك گوهَر بگرفتهاند خرف را
باللّه كه اين جماعت اندر مثل سَگانند * از طيّبات محروم گرد آمده جِيَف را
شهر حَكَم پيمبر آنشهر را توئى در * هركَس جبين نساييد نايافت آن طُرَف را
شاها جواد محزون بر درگه تو نالان * هستى تو باب رَحمن بزد اى از او اسف را
تو آيت وَدودى تو علّت وجودى * بحَر محيط جودى بگشا بجود كف را
من بنده و تو مولا دارم به تو تَوَلّا * كى مىسزد تو را لا اين جُغد زارطف را
( ايضا مناقب انحضرت با اشاره بولادت )
آنكه اوّل زد قَدَم در عرصهء امكان على بود * زاكه نفس احمد است و نور احمد اوّلى بود
پس از آن نور آفريدى حقّ تمام ما سوى را * پس على بر ما سوى حق پس از احمد ولى بود
چون ولى عاليست از اسمش على فرد اعلى * مشتقش كرد و على ناميد چون نزدش على بود
چون ولّى مطلق حقّ بود اندر كعبه زادش * تا همَه دانند كو از حق وَلى بر هَر ولى بود
بهر اظهار نبى كافى بُد آيات نبوّت * در مقرّين آنچه ريبى بود در حق عَلى بود
خانهء خود زادگاهش كرد و خود ناميد نامش * وين ز حق حُكم ولايت را بر او نصّ جَلى بود
باز ظاهر كرد آياتى بأو در بدر و خندق * يا بخيبَر يا احُد اجلى تراز هر منجلى بود
ايجواد آن چشم كور و قلب بىنور مُعاند * سَر فرُو نارد به هيچ آيت جلى يا نا جَلى بود