به كه من از عجز خود انشا كنم * بلكه بأين حقِّ خود ايفا كنم
ورنه من و اينهمه جهل و قصُور * كى بتوانم كنم ادراك نور
من نه كه عالَم همَه عاجز بود * فهم كه بر حدَ تو حايز بود
گرچه به ظاهر تو نمائى بما * ليك نباشى بحقيقت ز ما
بر همه حقّ داد ترا امتياز * كَت همه محتاج و توئى بىنياز
هَركه ترا مىنشناسد بحدّ * كى بتواند بشناسد احَد
چونكه خدا بود چو كنز خَفى * معرفتش را نبدى عارفى
خواست كه خود را متظاهر كند * قدر و جلالش همه ظاهر كند
گرد در آمد ز دَرِ اشتقاق * نور كمالش بنمود انشِقاق
گشت يكى شقّهء نورى پديد * آنگه از آن نور تو را آفريد
نور تو شقّ شد چو ز نور خدا * طينتت از نور خدا شد جُدا
هان به خدا عارف يكتا شدى * بر همه سِرّ واقف و دانا شدى
آنگه از او رشحهء ذرّات شد * رُوح رسولان همَه اثبات شد
گر تو نبودى نبُدى اين جهان * گر تو نبُدى آسمان
مىنشدى خلقت لوح و قَلَم * جُملهء ارواح بُدى در عدم
آنچه پديدار ز معبود شد * بهَر تو وَز نور تو موجود شد
معدن اسرار الهى توئى * عارف اشيأ كماهى توئى
سينهء تو مخزن علم مجيد * هَر دو لبانت بود او را كليد
باب رسالت به تو شد منتهى * آيهء ما كان دليل بَهى
سير بمعراج تو كرديد و بَس * غير تو را مىنرسد اين هَوَس
اى سَبَب خلقت افلاكيان * وى به تو امّيد همه خاكيان
ما به تو عبديم و تو مولاى ما * ما همگى بنده تو آقاى ما
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 153
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٥٣