تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 143

مساهمون:

ص١٤٣
بَسكه خود بينم و خود نمايم * گاه گويم كه من خود خدايم
گاه گويم كه ربّ السّمايم * چاره سازيد من مبتلايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
گر خدايم چرا پُر بلايم * در بلايم چرا بى دوايم
گر خدايم چرا در فنايم * در فنا از چه بىدست و پايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
من كه هَرگز نيم مالك خويش * نيستى قدرتم بر كم و بيش
يا كنم يك سَر مو پس و پيش * اينهمه بى خود از خود چرايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
من ندانم چسان نام مالك * راست شد بر من اندر مسالك
اين چه ملكى كه خود هست هالك * عاريت جامه كى شد قبايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
عاجز ليس مالك نباشد * اين چه مالك كه مالك نباشد
مالك آنست هالك نباشد * منكه از ملكو از خود جدايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
بار الها تو هم ذو الجَلالى * بىنيازى و هم بىزوالى
هم بزرگى و هم بيثالى * من حقير و فقير و گدايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
من چيم شمع و پروانه از تو * من كيم طائر و لانه از تو
ساكن خانه‌ام خانه از تو * عَبد مملوك آن لا يُرايم ايخدا من گدا من گدايم‌الخ
صاحب تاج و تختم تو هستى * كوكب سعد بختم تو هستى