( فى المناجات مع قاضى الحاجات )
ايخدا من گدا من گدايم * عاجز و مضطر و بينوايم
هر نَفَس در غمى مبتلايم * بين ز بيچارگى در نوايم
ايخدا من گدا من گدايم * عاجز و مضطر و بينوايم
هَر گه از غيب دارم بلائى * دارم هر دم ز دردى نوائى
رّه ندارم ز دردم به جائى * من كه مقهور درد و بلايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ
جُز گدائى ندارم شعارى * عجز و فقرم بود اضطرارى
لازم ذات من خاكسارى * من چيم جز گداى خدايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ
من كه از خود ثباتى ندارم * هستيم را براتى ندارم
آه كاز خود حَيوتى ندارم * چيستم من كه اين گونه لايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ
كِى مرا هست از خود وجودى * كِى ز خود باشدم وانمودى
بودنم بين كه همچون نبودى * باز دهرى زنا بود هايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ
قادرم قدرت از خود ندارم * ناظرم قوّت از خود ندارم
حاضرم مكنت از خود ندارم * در وجود و عدم من سوايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ
من ندانم چه هستى مرا هست * كاز حوادث شكستى مرا هست
اين چه هستى پستى مرا هست * گر نيم پس چرا با صدايم
ايخدا من گدا من گدايمالخ