بر عقاب هرچند من اوليترم * باز تو بر عفو من اولىتَرى
گر كه بر عفوم نيابى هيچ راه * بس بود يك ره كه دارم اى آله
من حُسينم حُسينم شه بود * چون نبخشى بندهء شه را بشاه
گر كه هستم از گنه مغضوب تو * ليك هستم خادم محبوب تو
گر تو خواهى عزّت محبوب خويش * چون نباشد خادمش مطلوب تو
اى خدا حقّ رسُول مؤتمن * هم على و هم بتول و هم حَسَن
هم بحقّ خون حُلقوم حُسين * عفو سازم در گذر از جُرم من
حقّ آن ساعت كه شاه دين فتاد * بر روى خاك از فراز زين فتاد
ساعتى آنشاه اندر ضعف شد * اختلاف اندر سپاه كين فتاد
پس روان گشتند سوى خيمگاه * تا شوند آگاه بر احوال شاه
كفزنان و دفزنان با ولوله * شاه چون آگه شد از عزم سپاه
گفت ايقوم ار ز دين وارستهايد * ور كه از خوف قيامت رستهايد
پس به ياد آريد از احساب خويش * چون شدى دست از حميّت شستهايد
سوى من آئيد ايقوم لِئام * زودتر سازيد كار من تمام
جنگ من دارم نه اين مشت عيال * از چه وحشت ميدهيد اهل خيام
تا مرا اى طاغيان جان در تن است * فكرم اندر حفظ اين مشت زن است
غرتم نايد كه من با چشم خويش * اهل خود بينم اسير دشمن است
جُملگى بر قصد او كردند رُو * پس زدندى حلقه بر اطراف او
با سنان و خنجر و شمشير و تير * ميزدندش بر سَر و پهلو و رو
ايخدا قلب جواد از اين جفا * شعلهور گرديده تا روز جزا
آتش اين شعله او را بس بود * پس مسوزانش تو با نارلَظى
ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 140
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص١٤٠