تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
بر عقاب هرچند من اوليترم * باز تو بر عفو من اولىتَرى گر كه بر عفوم نيابى هيچ راه * بس بود يك ره كه دارم اى آله من حُسينم حُسينم شه بود * چون نبخشى بندهء شه را بشاه گر كه هستم از گنه مغضوب تو * ليك هستم خادم محبوب تو گر تو خواهى عزّت محبوب خويش * چون نباشد خادمش مطلوب تو اى خدا حقّ رسُول مؤتمن * هم على و هم بتول و هم حَسَن هم بحقّ خون حُلقوم حُسين * عفو سازم در گذر از جُرم من حقّ آن ساعت كه شاه دين فتاد * بر روى خاك از فراز زين فتاد ساعتى آنشاه اندر ضعف شد * اختلاف اندر سپاه كين فتاد پس روان گشتند سوى خيمگاه * تا شوند آگاه بر احوال شاه كف‌زنان و دف‌زنان با ولوله * شاه چون آگه شد از عزم سپاه گفت ايقوم ار ز دين وارسته‌ايد * ور كه از خوف قيامت رسته‌ايد پس به ياد آريد از احساب خويش * چون شدى دست از حميّت شسته‌ايد سوى من آئيد ايقوم لِئام * زودتر سازيد كار من تمام جنگ من دارم نه اين مشت عيال * از چه وحشت ميدهيد اهل خيام تا مرا اى طاغيان جان در تن است * فكرم اندر حفظ اين مشت زن است غرتم نايد كه من با چشم خويش * اهل خود بينم اسير دشمن است جُملگى بر قصد او كردند رُو * پس زدندى حلقه بر اطراف او با سنان و خنجر و شمشير و تير * ميزدندش بر سَر و پهلو و رو ايخدا قلب جواد از اين جفا * شعله‌ور گرديده تا روز جزا آتش اين شعله او را بس بود * پس مسوزانش تو با نارلَظى