تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 124

مساهمون:

ص١٢٤
پدرم كو پدرم كو پدرم * پدرم بود ببالين سَرَم پَس زنان لطمه‌زنان بر سَرِ او * خاك افشان بسَر اندر بَر او بشام از صحيه و فريادزنان * گشت پُر غلغله و آه فغان چونكه اين غلغله بشنيد يزيد * گفت بهرش سر بابش ببريد در طَبَق رأس حُسين بنهادند * آن طبق را به اسيران دادند تا كه سَرپوش طبق را بكشيد * سَرِ ببريدهء بابا را ديد برگرفت آن سَر و بر سينه نهاد * زد چنان نعره كه از هوش فتاد ديد ابَتَا وا ابَتا وا ابتَا * كه سَرَت را ز بدن كرد جدا كه چنين بىپدرم كردى زود * رحم بر كودكى من ننمود ابَه رگهاى گلويت كه بُريد * پردهء حُرمت ما را كه دريد كاش پيش از تو فداى تو شدم * كاش از ديدهء خود كور شدم تا نديدم سَرِ پُر خون تو باب * ريشت از خون سرت گشته خضاب پس لَبَش بر لب بابا بنهاد * عاقبت بر لب بابش جان داد اينچنين مرگ جوادا چه نكوست * اى خوش آن دادن جان بر لب دوست

( ايضا از زبان رقيّه )

جان پدر بگوشهء ويران خوش آمدى * بر جستجوى حال يتيمان خوش آمدى هرچند جايگاه تو اند خرابه نيست * امّا براى ديدن ياران خوش آمدى ديشب هوار ديدن تو در سرم فتاد * با سَر بديدن من نالان خوش آمدى كس در خرابه هيچ نپرسد ز حال ما * بر ديدن خرابه‌نشينان خوش آمدى شمع و چراغم ار نبود احتياج نيست * اى شمع جان تو خود چه فروزان خوش آمدى

( ايضا از زبان رقيّه )

عمّه بيا شاهِ شهيدان رسيد * مژده كه سالار يتيمان رسيد