هيچكس را قدرت اين كار نيست * اين جسارت در خور اشرار نيست
آل پيغمبر نگردندى كنيز * در گذر از گفتهء اين بى تميز
چون يزيد اين گفته از زينب شنيد * در غضب شد نخوتش گشتى شديد
گفت زينب خودستائى ميكنى * بر من اينان خودنمائى ميكنى
گر بخواهم ميكنم با اقتدار * بر كنيزى مىدهم همچون تتار
گفت زينب اين عمل كار تو نيست * بر هواى نفس و پندار تو نيست
گفت با من اين درشتى ميكنى * ردّ قول من بزشتى ميكنى
هَرچه خواهم بر شما اجرا كنم * حُكم خود را نافذ و مجرى كنم
گفت نى سازى كنيز آل على * جز كه گردى خارج از دين نَبى
گفت خارج گشت از دين باب تو * هم برادرها و هم احباب تو
گفت زينب بىحيائى تا بكى * ناروا و ناسزائى تا بكى
آنچه ميخواهى جسارت ميكنى * ما اسير و تو امارت ميكنى
سبّ بابم ميكنى اى بىحيا * ميدهى دشنام ما را بر ملا
( مرثيه بر حال اهلبيت شرف در خرابهء بىسقف )
فلك خرابهنشينى نه شأن آل نَبى است * خرابه بردن ايشان كمال بىادبى است
حُسين اگر كه شدى گشته خود كرامت بود * ننالم آنكه شهادت شهامت حَسَبى است
ولى خرابهنشينى اسيرى ناموس * بزرگ ماتمى از بَهر دودمان نبى است
فلك خرابه كجا زينب و سكينه كجا * رقيّه را بنگر در نواى اينَ ابى است
مگر كه جاى مسقَف نبود اندر شام * كه بهرشان نه به روزى قرار و نى بشبى است
غذا ندادن بيمار گر رواست ولى * بخشت خام كجا طاقت اسير تبى است
قصور از تو نخواهم ولى خرابه كجا * سَراى پردهنشينان بود عَجَب عجبى است