شد عزّتم بابا بَدَل بخوارى * تا قسمتم گشتى شترسوارى
گشتم پس از تو شهرهاى بسيار * بىپرده اندر كوچهها و بازار
تا عاقبت ويرانه منزلم شد * خاك خرابه فرش محفلم شد
( برگشتن قافلهء اسيران بكربلا )
قافله برگشت ز شام بلا * باز شدى وارد كرببلا
قافله را قافلهسالار نيست * مرد بجز يكتن بيمار نيست
قافله در پيش چو كردى نزول * بود بسردارى سبط رسول
همره او بود على اكبرى * قاسم و عبّاسى و هم جعفرى
حشمتى از كثرت انصار داشت * خيمه و خرگاه و عَلَمدار داشت
ليك در اين مرتبه بىيار بود * قافله يك بار عزاردار بود
كرده همه رخت مصيبت بَبر * با دل پُردرد همَه نوحهگر
ميرسد از شام برنج و محن * زينب بيچاره و يكمشت زن
همرهشان بىپدران يتيم * داغ و الم تازه كنند و عظيم
ديده چو بر قبر شهيدان فتاد * غلغله در خيل يتيمان فتاد
آه چه بگذشت بر اين قافله * كرببلا يكسره شد ولوله
كيست كه داند چه بزينب شدى * رُوز بر ديدهء او شب شدى
از دل بيمار كه دارد خَبَر * جان بلبش شد سر قبر پدر
دل شود از بهر سكينه كباب * داشت چه شورى بسر قبر باب
( ايضا فى هذا المقام )
اسيران بلا چون وارد كرببلا گشتند * تو گوئى بار ديگر غرق گرداب بلا گشتند
زنان داغدار و طفلهاى بىپدر يا رب * در آن ساعت بجان بودند يا از جان جدا گشتند
امان ز اندم كه بر قبر شهيدان چشمشان افتاد * همَه برگ خزان ريزان به روى قبرها گشتند