تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
شد عزّتم بابا بَدَل بخوارى * تا قسمتم گشتى شترسوارى گشتم پس از تو شهرهاى بسيار * بىپرده اندر كوچه‌ها و بازار تا عاقبت ويرانه منزلم شد * خاك خرابه فرش محفلم شد

( برگشتن قافلهء اسيران بكربلا )

قافله برگشت ز شام بلا * باز شدى وارد كرببلا قافله را قافله‌سالار نيست * مرد بجز يكتن بيمار نيست قافله در پيش چو كردى نزول * بود بسردارى سبط رسول همره او بود على اكبرى * قاسم و عبّاسى و هم جعفرى حشمتى از كثرت انصار داشت * خيمه و خرگاه و عَلَمدار داشت ليك در اين مرتبه بىيار بود * قافله يك بار عزاردار بود كرده همه رخت مصيبت بَبر * با دل پُردرد همَه نوحه‌گر ميرسد از شام برنج و محن * زينب بيچاره و يكمشت زن همرهشان بىپدران يتيم * داغ و الم تازه كنند و عظيم ديده چو بر قبر شهيدان فتاد * غلغله در خيل يتيمان فتاد آه چه بگذشت بر اين قافله * كرببلا يكسره شد ولوله كيست كه داند چه بزينب شدى * رُوز بر ديدهء او شب شدى از دل بيمار كه دارد خَبَر * جان بلبش شد سر قبر پدر دل شود از بهر سكينه كباب * داشت چه شورى بسر قبر باب

( ايضا فى هذا المقام )

اسيران بلا چون وارد كرببلا گشتند * تو گوئى بار ديگر غرق گرداب بلا گشتند زنان داغدار و طفلهاى بىپدر يا رب * در آن ساعت بجان بودند يا از جان جدا گشتند امان ز اندم كه بر قبر شهيدان چشمشان افتاد * همَه برگ خزان ريزان به روى قبرها گشتند